وارد حساب کاربری خود شوید

نام کاربر *
کلمه عبور *
مرا به خاطر بسپار

ایجاد یک حساب کاربری

فیلدها با ستاره (*) مشخص شده اند مورد نیاز است.
نام *
نام کاربر *
کلمه عبور *
تائید رمز عبور *
پست الکترونیک *
تأیید ایمیل *
کپچا *
Reload Captcha

    مصاحبه کننده عبدالرحمن مجاهدنقی

    تاریخ شفاهی مطبوعات فارس

    تاریخ شفاهی مطبوعات فارس تاریخ شفاهی مطبوعات فارس احمدعلی عسلی
    تاریخ شفاهی مطبوعات فارس با مروری بر زندگی فرهنگی و مطبوعاتی محمد عسلی مصاحبه کننده: عبدالرحمن مجاهدنقی انتشارات نوید شیراز- 400 صفحه – 75000 تومان کتابی است پر و پیمان از یک زندگی، از گذشت عمری که به بیهودگی سپری نگشته است. هر لحظه­اش درسی است برای جوانانی که با وجود داشتن یک زندگی مرفه به نوعی دلنگران کمبودهای خویش­اند. خواندن این کتاب باعث می­شود که یک جا نشستن و زانوی چکنم! چکنم را در بغل گرفتن دردی را که دوا نمی­کند، هیچ! بلکه منتج به افسردگی روحی هم می­گردد.

    پس از مطالعه کتاب اینگونه اندیشیدم که دو حریف قدر روبروی هم نشسته­اند و هر یک سعی دارند دیگری را از میدان مبارزه بیرون کند. و اینگونه است که نفع نهایی را خواننده می­برد که شاهد زورآزمایی دو هماورد هستند.

    سابقه­ی جناب مجاهدنقی در مورد تاریخی شفاهی به این آثار بازمی­گردد. مصاحبه با شاعر برجسته شیراز و ایران منصور اوجی- زنده­یاد صادق همایونی و امین فقیری داستان نویس، اینگونه که شنیدیم مصاحبه شفاهی با ابوتراب خسروی را زیر چاپ دارند.

    ایشان اهدافی را برای مصاحبه با آقای محمد عسلی برشمرده­اند که ده مورد را شامل می­شود. نتیجه را خودشان در صفحه 386 رقم زده­اند.

    «از بخت شاکرم و از روزگار هم، امیدوارم با این کار توانسته باشم بخشی از دین خود را به معلمان و دبیرانم، خاصه آنان که در دبیرستان ملاصدرای شیراز حق بر گردنم دارند ادا کرده باشم. دبیران زحمت-کش سالهای 1358 تا 1361 که اگر شده در حد آوردن نام، سعی کرده­ایم از آنها یادی کنیم و اگر از من بپرسند ایام عمر خود را همین دوره می­دانم.»

    با توضیحی که جناب مجاهدنقی داده­اند به این نکته هم واقف می­شویم که علت برگزیدن جناب محمد عسلی زندگی پرماجرا و پر از فراز و نشیب ایشان از کودکی تا صاحب امتیازی روزنامه وزین و فرهنگی عصرمردم بوده است. بدین خاطر تمام مصاحبه­ها را در هفده قسمت تقسیم کرده­اند که هر قسمت گویای پاره­ای از زندگی ایشان بوده است. اینگونه هم کار برای مصاحبه­گر و مصاحبه شونده راحت­تر می­شود.

    معمولاً دوران کودکی جذاب و خواندنی از آب درمی­آید. می­دانیم که شکل­گیری یک فرد در آینده پیش رو روی شالوده­هایی است که در زمان کودکی نهاده شده است.

    زندگی محمد عسلی در زمان کودکی مترادف با کار و زحمت بوده است. چرا آقای عسلی هیچگاه به فقر مطلق اشاره نکرده، یکی اینکه کل خانواده با کار و تلاش این نقیصه را پوشش می­دادند. گویا باور داشته­اند که فقط کار و زحمت شبانه­روزی است که انسانها را از افتادن به دامان فقر نجات می­دهد.

    پدر شریف است و الگوی همه­ی آنها برای خستگی­ناپذیری. وقتی بچه­ها به عیان می­بینند که چگونه پدر به خاطر به دست آوردن روزی شب و روز نمی­شناسد، آنها نیز قدرشناسند، تربیت درست شده­اند. می­دانند در هر مورد باید کمک به حال پدر شوند و اینگونه هم بوده است.

    یکی از امتیازهای این خانواده یکی هم این است که به قول سعدی: همه قبیله من عالمان دین بودند- و اما: مرا معلم عشق تو شاعری آموخت.» در اینجا ما معلم عشق را کار و کار و کار می­دانیم و شاعری را زندگی.

    «مرحوم پدر من میرزا بابا عسلی معروف به آقاشیخ بود که نزد دایی روحانی خودش، مؤمن استهباناتی تلمذ کرده بود. هر چند بخش اعظم اطلاعات و معلوماتش را مدیون نشست­های محفلی و پای منبرنشینی بود. ایشان به صورت جسته گریخته قرآن، نصاب الصبیان، حافظ، سعدی و برخی آموزه­های دینی را در مکتب­خانه خوانده بودند.»(ص15)

    طبیعی است که نقل محفل این خانواده شعر و شاعری و مبانی دینی باشد و حلال را از حرام تشخیص دهند و در راه درست گام بردارند. باید گفت همان طور که آقای عسلی گفته است عشق پدر در چهار چیز خلاصه می­شد. «آب- درخت- نماز و عبادت» طبیعی است چنین کسی ورد زبانش این باشد که خدایا به داده و نداده است شکر- فکر می­کنم به خاطر انس با اشعار سعدی و حافظ همگی برادران طبع شعر دارند. می­سرایند و خوش می­سرایند. مخصوصا جناب اسماعیل عسلی دستی گشاده در طنز هم دارند و با دید خوبی که از جامعه و دردهای آن دارند به راحتی آنها را به زبان طنز بیان می­کنند.

    مسأله مهمی که محمد عسلی از آن غافل نمانده­اند «فرهنگ مردم» است. به هر بهانه شده (البته بهانه­های موجه) از فرهنگ عامه سخن می­گویند. مثلاً مشاغل آن زمان در استهبان:

    کلاه مالی، نمدمالی، خیاطی، دباغی، عصاری، شیره­کشی، ارده­سازی و حتی یک سری مشاغل پست.

    حتماً پژوهشگر محترم فرهنگ مردم استهبان جناب آل ابراهیم این مشاغل را به طور مشروح معرفی کرده­اند. در صفحه 25 سفالگری و آثار عتیقه مربوط به آن را توضیح داده­اند. در صفحه 26 «کهل را توضیح داده­اند که در انقاط لرنشین فارس به آن کیل حضرت عباس نیز می­گویند. «نان گرفتن» مراسمی برای زنده ماندن بچه اجرا می­کردند. «فتور» بازی که با ریگ­های یک سانت در یک سانت انجام می­شود و دقت بچه­ها را بالا می­برد.

    بازی «تُرتری»، «اسم چه خونه، خونه به خونه، خونه­ی کی؟» «تکربازی»، «سر کچلو»، برای هر کدام باید توضیحاتی داد که از حوصله­ی مقاله خارج است. البته افسانه­ها ذهن کنجکاور بچه­ها را سیراب می­کرد.

    چوب درخت مورد- موروغن دان در صفحه 243

    خاطرات این بازی­های کودکانه در بزرگی گاه منشاء شعرهای زیبایی می­شود. شعری که منصور اوجی هم لب به ستایش آن گشوده­اند که: «اگر در عمرت همین قطعه شعر را گفته باشی شاعری»

    «پل، بید بود/ کهنه درختی ز عهد دور/ آب زلال چشمه، روان در مسیر رود/ خورشید ظهر/ آینه­گردان آفتاب/ شن­های سینه مال ز پهلوی ماهیان/ جولانگه کپوری گریزپا/  در دست­های کودک مشتاق روی پل/ قلاب، نیش سوزن مادربزرگ بود/ پل، بید بود/ ریشه دوانده درون آب/ کودک نشسته گرم/ دلواپس فتادن ماهی درون آب.

    ***

    در فصل بعد سوالات همگی مربوط به دوران ابتدایی است. مدارس چهارایه (نگارنده خود با این وضعیت روبرو بوده است) و نام بردن از معلمان و خصائل آنها- مانند فرد بسیار شریفی چون سید احمد تقوی که همکار صمیمی ما در روزنامه عصر بوده و آقای عسلی احترام زیادی برای ایشان قائل بوده و هستند.

    ایشان معلم کلاس ششم ابتدایی آقای عسلی هم بوده­اند.

    وقتی مصاحبه کنده از آقای عسلی می­پرسند علت علاقه شما نسبت به شعر و ادبیات چیست؟ در جواب می­گویند: «گرایش به ادب و فرهنگ علاوه بر اثرپذیری از مرحوم پدر و مادرم، در سالهای ؟؟؟/ و در منزل دو دایی­ام در شیراز شکل گرفت. ضمن آنکه قبلاً از نقش پدرم که بسیاری از اشعار حافظ را از بر داشت و شبهای زمستان در کنار بخاری برای ما می­خواند سخن گفته­ام.»(ص55)

    نقش دایی­ها در تربیت محمد عسلی بسیار زیاد بود. چون ایشان تقریباً دوران دبیرستان را زیر نظر دایی­ها مخصوصاً آن دایی که خیاط بودند سپری می­کردند. در چند مورد آقای عسلی به این نکته اشاره دارند که من شاید چند برابر مجتبی که به من می­شد برایشان کار می­کردم و این مسأله به گونه­ی غیرمستقیم به مسأله مهمی اشاره دارد. اما در حقیقت نقش دایی­ها مخصوصاً دایی بزرگ­تر بسیار پررنگ­تر است. چون نوجوانی دوازده- سیزده ساله آن هم در شهر غربت می­تواند به راه کج نیز میل کند. که خوشبختانه هم تربیت خانوادگی و هم کشش به سوی ادب فرهنگ از ایشان موجودی ساخت که می­شد به او اطمینان کرد. فکر می­کنم «کار» یکی از عواملی بود که در شکل­گیری شخصیت محمد عسلی نقش مهمی را ایفا کرد. کار نقطه مقابل فقر است. کار انسان را مثل فولاد آبدیده می­کند اما فقر می­سوزاند و می­پوساند و خوار و خفیف می­کند.

    در مقابل سؤالی که چرا به دبیرستان زینت می­گفتند «زینت پلویی» جواب داده­اند: «بله، دلیلش هم این بود که از محل وقف زینت­الملوک در روز سوم شعبان هر سال برای تولد امام حسین پلو می­دادند و به همین خاطر به نام زینت پلویی مشهور بود.»(ص66)

    در اینجا باز هم از مهارت دایی در خیاطی و شیک­پوش بودن خودشان صحبت می­کنند و اینکه روزی برحسب اتفاق سر چمدانشان می­روند و عکس مصدق را می­بیند. و دایی تأکید می­کنند که این جریان را جایی بازگو نکند. معلوم است که آقای عسلی از همان زمان فرق میان خائن و خادم را می­شناخت و سرنوشت وطن دغدغه­ی مهمی برایشان بوده است. از خاطرات شیرین دوران دبیرستان زینت یکی شعر خواندن (دکلمه شعر مشهور شهریا) برق رفتن و مسأله بی­بی ایشان که از حیاط منزلشان گوش می­دادند(ص69) به قول آقای مجاهد می­توانست یکی از قسمت­های «قصه­های مجید» باشد و خاطره دیگر از زندگی خودشان است.

    «دبیرستان می­رفتم. دبیرستان مکتبی پشت خیابان سید ابوالوفا و نزدیک شیر و خورشید. از خیابان فرح می­رفتم دبیرستان، انتهای خیابان فرح دیدم یک بچه عقابی بزرگ و زخمی و نیمه جان در دستش است. پرسیدم این پرنده را کجا می­بری؟ گفت پدرم شکارچی است، گفته این را ببر یک جای دوری، در زمین باز، بگذار و بیا. گفتم می­دهی به من؟! گفت: نه. گفتم این پنج ریال را بگیر مال خودت. پذیرفت. پول را گرفت و عقاب را گذاشت و رفت. بال عقاب را بستم به طرف «زمین کشاورز» حرکت کردم که مغازه­ای در خیابان زند و نزدیک سینما مترو بود. گفتم یک عقاب دارم. برای «تاکسی درمی» می­خواهید؟ گفت: چند؟ گفتم بیست تومان. گفت: هفده تومان. فروختم. حالا بلیط سینما چقدر است؟ یک تومان. رفتم مدرسه و گفتم بچه­ها هر کی می­آد، مهمان من سینما. با تعداد زیادی از بچه­ها رفتیم سینما.(ص72)

    نشان به همان نشانی که حکم اخراج هس روز روی پیشانی­اش می­خورد و در پرونده­اش ثبت می­گردد. بزرگ­ترین اتهامش تعطیلی مدرسه بوده است که با پا در میانی دایی و دادن تعهدی سفت و سخت این مسأله پایان می­پذیرد.

    نتیجه اخلاقی اینکه مصاحبه شونده از همان ابتدا قدرت صرف­نظر از پول را داشته­اند. رفیق­باز بوده­اند. پول یامفت را به خانه نبرده­اند. چون زحتی برای به دست آوردنش نکشیده بودند. اینگونه بذل و بخشش کرده­اند. در بین خواننده­ها دست روی هنرمندان واقعی می­گذارد. محمودی خوانساری آن روزها شیراز بود و در رادیو شیراز می­خواند و اتفاقاً به شغل خیاطی مشغول بود. بعد به کارش ارج نهادند و او را برای برنامه­ی گلها دعوت کردند و بعد صدای ایرج، گلپا، عبدالوهاب شهیدی و بنان را می­پسندید. از زنها هم مرضیه و الهه و هایده از آهنگ­های کوچه بازاری هم این مطلع یک ترانه در خاطرش مانده است: سر تو انداختی پایین، جواب سربالا می­دی؟

    در اینجا درباره گروه­بندی روحانیون حرف می­زنند که هر کدام در مسجدی برای خودشان پایگاه داشته­اند «آقای پیشوا امام جماعت مسجد نو بود که بعد شد مسجد شهدا. ایشان اولین صندوق قرض­الحسنه در شیراز را در خیابان لطفعلی­خان زند دایر کردند. برای خودش طرفدارانی مثل مجدالدین محلاتی پسر مرحوم شیخ بهاءالدین محلاتی داشت. گروه­های روحانی در فارس دسته­های خاصی بودند. یکی همین مرحوم پیشوا که گفتم ؟؟؟؟؟ در مسجد نو بود، دیگری آیت­اله شهید عبدالحسین دستغیب که در مسجد جامع عتیق سمت امامت جماعت را داشتند. دیگر آقایان فالی و مصباحی و سید مهدی دستغیب و امثالهم بودند که جزء وعاظ و روضه­خوانها بودند. دیگر فخرالمحقیقین استهبانی و برادرش مجدالمحققین بودند که یکی در شیراز و دیگری در تهران منبر و مراسم داشتند. از بازمانده­های دستغیب­ها آیت­اله سید علی اصغر دستغیب و آیت­اله آسید علی محمد دستغیب هستند. مسجد شمشیرگرها در اختیار آیت­اله محی الدین حائری و مسجد الرضا در اختیار آیت­اله سید علی اصغر دستغیب بود که هر کدام برای خودشان مشی خاص و طرفدارانی داشتند(ص81)

    یک سؤال برای نگارنده پی می­آید که آیا «شیخ بهاءالدین محلاتی» آیت­اله نبودند؟

    و بعد از دایی دومشان «مجتبی روسفید» می­گویند که طبع شعر داشتند و کتابفروشی. نگارنده خود بارها به در مغازه ایشان مراجعه کرده بود. خدایش بیامرز. یکی از شعرهای ایشان:

    «گر نداری زبان حرف زدن

    پنج پ اختیار باید کرد

    پژ و پارتی و پول بر رویی

    بگویی هم ناهار باید کرد(ص85)

    خدمت سربازی برای محمد عسلی سرشار از خاطرات تلخ و شیرین است که می­تواند با کمی تخیل و افزودن شاخ و برگی به واقعیت آن را به صورت یک  داستان ناب هنری درآورد. البته باید گفت وفاداری تمام و کمال به حقیقت کار را تا حد یک گزارش صفحه حوادث پایین می­آورد.

    هنگام ورود به پادگان، درجه­دار از دیدن شیشه­های درون ساک متعجب می­شود و می­پرسد اینها چیستند؟ جواب می­شنود «عرق». درجه­دار با خوشحالی و از این که سوژه بسیار خوبی به دست آورده است او را به نزد فرمانده می­برد. فرمانده کمی از محتویات شیشه را می­چشد و متوجه می­شود که تماما عرقیات گیاهی است.

    کل این ماجرای شیرین را می­توانید در صفحان 101 و 102 بخوانید.

    در مورد تمایلات سیاسی به این سطور در صفحه 161 توجه کنید. این گفته­ها بسیار حائز اهمیت است.

    «مرحوم پدرم با وجود آنکه دیدگاه سیاسی ضد سلطنت داشت اما با هیچ گروه و دسته و جمعیتی رابطه نداشت. اما دایی دوم من به افرادی در جبهه­ی ملی مقاومت تعلق خاطر داشت و به هر حال جذب حزب توده شده بود و رفت و آمد می­کرد و افکار آنها را بازگو می­نمود و تحت تأثیر بود، هرچند سواد خواندن و نوشتن نداشت.

    من در میان دو خانواده با دیدگاه­های متفاوت بزرگ شدم؛ خانواده پدری سنت­گرا و خانواده­ی دائی محمد تجددگرا. دانشگاه به من آموخت که آزاده باشم و استقلال­طلب. مسجد به من آموخت خدابور باشم و با توکل. جامعه به من آموخت از رنج­ها و سختی­ها برای رسیدن به هدف استقبال می­کنم. کتاب­های گوناگون و مطالعه­ی روزنامه­ها و مجلات به من آموختند که به روز باشم و از پیله­ی تعصبات کورکورانه به درآیم. و در نهایت زندگی به من آموخت که با فقر مبارزه کنم و خودکفا باشم.»

    ***

    جوان­ترین مدیر دبیرستان تا آن زمان کسی نبود جز محمد عسلی. دبیران با سابقه ابتدا با دیده­ی شک و تردید به این انتصاب می­نگریستند اما پس از یکی دو ماه به شایستگی ایشان ایمان آوردند. وقتی از تهران به شیراز آمدند ابتدا در دبیرستان حاج قوام به کار مشغول شدند. بعد که به دبیرستان ملاصدرا منتقل شدند تفاوت اساسی را در کادر دبیران و میزان علاقه دانش­آموزان در دریافت دروس بود.

    دبیران دبیرستان ملاصدرا عبارت بودند از احمد همتایی و دانشور(زیست شناس) صداقت­کیش- اژدری- لیاقت و انوار (ادبیات فارسی) نظام الدین جرسه و میرزا نجفی و هادی نجفی و فروردین (ریاضی) هجت زاده و قهرمانی (فیزیک) جواهریان و بامداد(شیمی) رهنما و ابطحی (زبان) درودچی (اقتصاد) مقصودی (تاریخ و علوم اجتماعی) مرحوم حسام زاده(شیمی) برهان حقیقی (اقتصاد).

    واقعا مدیریت در آن مدرسه در آن شرایط خاص هم صبر ایوب می­خواست و هم زور پیل، سر تمام گروه­ها در مدرسه باز بود و هر روز به یک بهانه آرامش مدرسه به هم می­ریخت اما این مدیر جوان با سیاست مدارا و تسامل مشکلات را یکی پس از دیگری برطرف می­کرد تا اینکه دبیرستان ملاصدرا روی آرامش دید و دانش­آموزان توانستند به راحتی از تعلیمات دبیران استفاده نمایند. به خاطر همین مدیریت صحیح بود که جناب عسلی را به ریاست تربیت معلم آب باریک منصوب نمودند و او بیشتر کسانی که به کارشان ایمان داشت از جمله سید مهدی فلسفی که از قدیم و ندیم با هم دوست بودند، احمد همتایی، منصور اوجی، دکتر غلامعلی عطایی، دکتر مسدد، اسداله لاله­پرور، فرهنگ بقایی و دیگران را به آنجا برد. پس بقای کار بر پایه­ی دوستی ریخته شد و اینگونه مدت زمانی که آقای عسلی عهده­دار مدیریت مرکز شهید مطهری را داشتند یکی از شکوفاترین دورانها شد.

    سرپرستی روزنامه کیهان در فارس جزء خاطرات خوب محمد عسلی است. در یک شماره سیروس رومی مطلبی راجع به نقیب­الممالک گوینده شیرازی امیر ارسلان نوشت. دو غزل از زنده­یاد پرویز خائفی و دو غزل نیز از منصور اوجی و یک داستان با عنوان پشت سر را نگاه نکرد از نگارنده.

    پس از طی دوره­ی کارشناسی ارشد به مهمترین عشق دوران زندگی که داشتن یک روزنامه مستقل بود جامه­ی عمل پوشاندند در چند سال اول با چنگ و دندان و قرض و قوله روزنامه را درآوردند. محل اولیه در اتاقی کوچک در مدرسه صدرا قرار داشت.

    «پنج نفر بودیم، من و امین فقیری و دایی­ام مجتبی روسفید و امین عطایی و سیروس رومی. بعد با اجتساب پیام شعبانیان شدیم هفت نفر. بعد خانم آزیتا محمدپور و خانم جدید به ما پیوستند.»(ص256) و بعد فریده برازجانی مسئول صفحه شعر شد. محمد ولی­زاده هم آمد. صدرا ذوالریاستین هم آمد. امروز این روزنامه که بیشتر بار فرهنگی دارد با کادری هشتاد نفره به کار خود ادامه می­دهد.»

    به عقید نگارنده تمام تجربیاتی که محمد عسلی در طول زندگی به دست آورده بود یک طرف، چاپ روزنامه در طف دیگر. چرا که هیچگاه ناامید نشد و دست از ریسک کردن برنداشت. من خود شاهد بعضی از رویدادهای مرتبط با تهیه کاغذ و دستمزد کارکنان و هزار گرفتاری مربوط به چاپخانه بودم. اما دوست ما تمامی این مشکلات را یک به یک از میان برداشت. حتی به آلمان سفر کرد تا دستگاه چاپ تهیه کند. هیچ فرد عادی با این همه خستگی و وضع مالی جرأت این کار را نداشت و ندارد. بسیار کسان را دیده­ایم که بعد از چند شماره عطای چاپ روزنامه یا هفته­نامه و ماهنامه را به لقایش بخشیده­اند و راه سلامت را به پیش گرفته­اند. اما دوست ما هر چه که در طول زمان ضربه می­خورد آبدیده­تر می­شد و عزمش راسخ­تر.

    به پیشنهاد سیروس رومی هفته­نامه ادبی هم به صورت لایی روزنامه به چاپ رسید. بعد محمد ولی­زاده آمد و دست آخر مجله وزین عصر پنجشنبه درآمد. این مجله با همکاری یکی از بهترین نویسندگان جوان ایران یعنی شهریار مندنی­پور و با همکاری محمد کشاورز به چاپ رسید. این مجله خیلی زود جایش را در میان ادب­دوستان باز کرد و حتی به کشورهای دیگر نیز فرستاده می­شد. ولی چقدر حیف شد که تیغ سانسور هم یقه این ماهنامه وزین را گرفت. با وجود این محمد عسلی ناامید نشد و هفته­نامه­ی هنگام را به سردبیری هادی محیط و سپس نویسا را محسن دانش بیرون آورد. مسأله مهم اینجا بود که دیگران به فکر گرد کردن پول بودند اما دوست ما بیشتر در فکر پیوستن حلقه­های ادبی به یکدیگر بود. و هنوز هم به فکر بیرون آوردن مجله­ای به همان سبک و سیاق «عصر پنجشنبه» هستند. خدا به ایشان تاب و توش و توانایی بدهد تا بتواند اندیشه­های مردمی خود را سامان بخشد.

    در آخر از دوست بسیار عزیزمان جناب داریوش نویدگویی که کمر همت به چاپ «تاریخ شفاهی مطبوعات فارس» بسته­اند باید تشکر کرد.

    به عقیده من بهترین سپاسنامه را فرزندشان احمدعلی به مناسبت سالگرد تأسیس روزنامه عصرمردم سروده­اند می­دانیم. چون این نوشته تمام دغدغه­های پدر- روزنامه­نگار و خانواده محترم را به خوبی نشان می­دهد. و بعد از دوست عاشقمان «عبدالرحمن مجاهدنقی» هم باید هزاران بار تشکر کرد. همت بزرگ هم در وجود مصاحبه­کننده و هم مصاحبه شونده تا فصلی به نام عاشقی یافت می­شود آن هم به وفور...

    «بیست سال یعنی: هفت، هشت سال کمتر از عمر من!/ بیست سال یعنی: «شما بخورید من میام!»/ بیست سال یعنی: آقا! پدرم مشغله­اش زیاد است و نمی­تواند به مدرسه بیاید؛ می­شود مادرم بیاید؟/ بیست سال یعنی: 4 صبح تلفن خانه زنگ بخورد. خبر کوتاه باشد و از زمانی که پدر رختخواب را ترک می­کند تا زمانی که به دستگاه چاپ همیشه خراب می­رسد همان قدر بلند باشد که دوباره نشستن گنجشک­های درخت نارنج بر کف حیاط/ بیست سال یعنی: هر روز شنیدن: «تو چکاره­ی محمد عسلی هستی؟/ بیست سال یعنی: اولین چیزی که حیاط خانه را لمس می­کند روزنامه­ای باشد که به درون هل می­خورد [حتی پیش از آنکه آفتاب!!]/ بیست سال یعنی، بیشتر از یک موی سیاه، روزانه سفید شود/ بیست سال یعنی، موسیقی متن خانه علی­الدوام صدای گوینده­ای باشد که شرح خون دل مردم دنیا را روزی صد بار به تو مو به مو گزارش کند [مبادا فراموش شود یک دم!]/ بیست سال یعنی: لباس پوشیده و آراسته، همراه همه­ی اهل خانه، منتظر صدای بوق ماشینی باشی که گاهی آنقدر دیر می­رسد که آن لباس­ها، لباس خوابند نه مهمانی/ بیست سال یعنی: دلتنگی مادر، هر روز منتظر بر سر سفره، با غذایی که باید حداقل دو سه بار گرم شود تا بالاخره برق قاشق­ها را حس کند/ بیست سال یعنی: عشق یک مرد که دوست ندارد هیچ سال، سال آخری باشد که این کلمات به ظاهر سیاه رنگ، با خون دل او و عده­ای بر کاغذ نحیف ثبت می­شود. [هرچند که ثبت است بر جیده­ی عالم دوام­شان]/ بیست سال یعنی این بغضی که همین الان گلوی مرا هزار کیلومتر آن طرف­تر از شما فشار می­دهد و لبی که می­گزم به حسرت، [مگر این فاصله مرا قدردان کند] عصرمردم! برادر بیست ساله­ی من، باید بگویم که با وجودی که چشم دیدنت را ندارم! اما به تو می­بالم. تو خلف­تر از من بوده­ای. می­دانم.

    شماره روزنامه:6956
    این مورد را ارزیابی کنید
    (0 رای‌ها)
    سردبیر

    روزنامه عصرمردم در۱۶آدر سال ۱۳۷۴ به نام عصرو با رویکرد فرهنگی سیاسی اجتماعی  وبا گستره استانی به مدت ۴ سال بدون وقفه انتشار یافت با توجه به استقبال خوب مخاطبان با نام عصرمردم  و با گستره سراسری در استان‌های جنوبی و مرکزی کشور توزیع شد مهم‌ترین ابتکار و موفقیت روزنامه عصر مردم از آغاز تا به اکنون که ۲۵ سال از انتشار آن می‌گذردانتشار هفته‌نامه ها و ویژه نامه های شهرستانی است که هم اکنون نیز تعدادی از آنها در حال انتشارند.

    https://asremardom.ir/

    ارسال نظر

    لطفا از نوشتن با حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.
    از ارسال دیدگاه های نا مرتبط با متن خبر، تکرار نظر دیگران، توهین به سایر کاربران و ارسال متن های طولانی خودداری نمایید.
    لطفا نظرات بدون بی احترامی، افترا و توهین به مسئولان، اقلیت ها، قومیت ها و ... باشد و به طور کلی مغایرتی با اصول اخلاقی و قوانین کشور نداشته باشد.
    در غیر این صورت، «عصر مردم» مطلب مورد نظر را رد یا بنا به تشخیص خود با ممیزی منتشر خواهد کرد.

    Ad Sidebar
    Ad Sidebar-3