چاپ کردن این صفحه

گربه ي ننه ي غضنفر

توسط اسماعیل عسلی/ سردبیر روزنامه عصرمردم 16 دی 1399 55 0
یادداشت طنز اسماعیل عسلی 17 دی 1399      گربه ي ننه ي غضنفر

ننه ي غضنفر حسابي رفته بود تو فکر واکسن کرونا ، چند شب پيش تو شبکه هاي ماهواره اي ديده بود که ميگن واکسن به همه جاي دنيا رفته و همه ي پيرپاتالا و آدم هاي گنگويي و زهوار در رفته که تبعيد شدن به خونه ي سالمندان شروع کردن به تزريق واکسن ، قلبش به تاپ تاپ افتاده بود که نکنه حکايت واکسن کرونا هم مثل نفتي که قرار بود بيارن دم خونمون ول بشه بره پي کارش ، اين بود که پيش خودش فکر کرد کار از محکم کاري عيب نمي کنه ، چه بهتر که به همه جا سربزنم تا از قافله عقب نمونم ؛ روي همين حساب صبح علي الطلوع کفش کتوني پسر دختر دومش رو پوشيد و چادرش رو پيچيد دور کمرش و گره چارقدش رو محکم بست و زد به کوچه و خيابون. به هر داروخونه اي که مي رسيد بدون رعايت نوبت با صداي بلند از نسخه پيچ مي پرسيد واکسن کرونا دارين ؟ نسخه پيچ هم با تعجب مي گفت نه خانم ! ننه ي غضنفر هم تو دلش مي گفت به درک که ندارين ! اون روز ديگه داروخونه اي نبود که سر نزده باشه ، نزديکاي غروب بود خسته و کوفته به طرف خونه مي رفت که يهويي چشمش به مغازه ي عطاري مش کرامت افتاد ، پيش خودش فکر کرد توي اين عطاري ها از شير مرغ تا جون آدميزاد پيدا ميشه ، پرسيدن که عيب نيست يا ميگه دارم يا ميگه ندارم . رفت به مش کرامت گفت: واکسن کرونا داري ؟ مش کرامت که شب گذشته گربه ي ننه ي غضنفر روي گوني گل گاوزبونش خرابي کرده بود و حسابي عصباني بود دنبال بهانه اي مي گشت تا دق دلش رو روي سر ننه ي غضنفر خالي کنه ؛ همين که ننه ي غضنفر دهن باز کرد  و گفت واکس کرونا داري ، مش کرامت هم مثل ماهيگيري که ماهي به قلابش نوک زده باشه ، گشت توي بساطش يه تيکه کاغذ پيدا کرد و داد دست ننه ي غضنفر و گفت : اسم و نشوني خونه و تعداد اعضاي خانواده و سن و سالشون رو بنويس روي اين کاغذ بده به من و فردا صبح ، آفتاب نزده بيا همين جا تو صف وايسا واکسن بگير !
ننه ي غضنفر هم مثل تشنه اي که تو بيابون برهوت به آب رسيده باشه از خوشحالي نمي دونست چيکار کنه ، کم مونده بود که بره تو بغل مش کرامت و بي خيال محرمي و نامحرمي حالا ببوس و کي ببوس ، اما خودش رو گرفت و به يک دعاي از ته دل قناعت کرد و گفت : ايشاءالله تو عروسي بچه هات برقصم  و با التماس ترحم آميزي گفت : ميگم ميشه اسم چند تا همسايه ي ديگه هم بنويسم ؟ مش کرامت هم با خنده اي شيطنت آميز گفت : از 10 نفر بيشتر نشه که جوابگو نيستم ! ننه ي غضنفر هم خوش و خوشحال همين که رسيد به خونه رفت سراغ تلفن و با چند نفر از قوم و خويشا و دوست و آشناها که براش آش نذري مي آوردن و هواشو داشتن شروع کرد به حرف زدن اما همين که عروسش مي اومد تو اتاق موضوع بحث رو عوض مي کرد و مي گفت : داشتم مي گفتم مش کرامت روغن آورده يا مي گفت : مش کرامت انسولين توزيع مي کنه ، بار آخري که عروسش وارد اتاق شد گفت : مش کرامت مرغ ارزون مي فروشه ! اين وسط تنها چيزي که عروس ننه ي غضنفر به گوشش خورد اين بود که مادرشوهرش پشت تلفن مي گفت : صبح زود اونجا باشين !!
همين که ننه ي غضنفر از پشت تلفن بلند شد و رفت خستگي درکنه ، عروسش به سلامتي نشست پاي تلفن همراه و رفت تو واتساپ و به همه ي گروه ها سر زد و خبر داد که فردا صبح گاه مش کرامت عطار ميخواد روغن و مرغ و انسولين توزيع کنه . مردم محله مثل ديگي که زيرش آتيش کرده باشند به جوش و خروش افتاده بودند و فرداي اون شب بعد از اذان صبح همين که ننه ي غضنفر پاورچين و کاغذ به دست از خونه زد بيرون و رسيد نزديک مغازه ي عطاري مش کرامت ، ديد جمعيت مثل مور و ملخ جمع شدند و جاي سوزن انداز نيست ، رسيد ته صف و پرسيد چه خبره ؟ فضه خانم گفت : اين صف روغنه ، تو دنبال چي هستي ؟ صف مرغ و انسولين اون طرفه !
ننه ي غضنفر که دنبال صف واکسن کرونا مي گشت دم به دم تف و لعنت نثار مش کرامت مي کرد و مي گفت : نگو که اين مرتيکه غير از شرکت فايزر با همه ي مرغداري ها و انبار روغن و داروخونه ها و اهل عالم زد و بند داره و من خبر نداشتم !
ننه ي غضنفر مات و مبهوت دنبال چند نفري مي گشت که قرار بود صبح گاه براي گرفتن واکسن کرونا خودشون رو به او برسونن . توي همين شلوغي يهويي چشم زري خانم افتاد به قيافه ي حيرون ننه ي غضنفر و اومد نزديکش و گفت : ننه ي غضنفر تو که گفتي مش کرامت واکسن کرونا مي فروشه ولي اين همه آدم فقط وايسادن تو صف مرغ و روغن و انسولين !
از اون طرف خبر رسيد به کلانتري محل که تو صف مرغ و روغن و انسولين روبروي مغازه ي عطاري مش کرامت چند نفر فرصت طلب اسم نويسي کردن به بهانه ي تحويل 10 کيلو مرغ و 3 ليتر روغن و يک شيشه انسولين و از مردم پول گرفتن و زدن به چاک !
محشر کبرايي بود که بيا و ببين ، وقتي مش کرامت ساعت 8 صبح رسيد نزديک مغازه اولش فکر کرد که تصادفي شده و همه دور جنازه جمع شدن و لي وقتي ديد همه با تعظيم و سلام و عليک براش راه باز مي کنن ، حسابي جا خورده بود ، از ميون جمعيت خودش رو به مغازه رسوند و همين که کرکره مغازه رو کشيد بالا ، مامور نظارت بر خريد و فروش روغن و مرغ مچ دستش رو گرفت و گفت : مرد حسابي از کي تا حالا عطاري مرغ و روغن و انسولين مي فروشه ؟ يالله بگو ببينم اين چند نفر کلاهبردار که باهاشون تباني و دست به يکي کردي اسمشون چيه ؟حالا ديگه کارت به جايي رسيده که تو شرايط کرونايي آدم دور خودت جمع مي کني !
مش کرامت گيج و منگ شده بود که اين همه جمعيت روي چه حسابي دم مغازه او جمع شدند . شروع کرد به قسم خوردن و به مامور تعزيراتي گفت : من بي خبرم و فرياد کشيد اي مردم من به کدومتون گفتم که مرغ توزيع مي کنم؟ من که روغن فروشي ندارم ، انسولين ديگه برگ چه درختيه ؟
همه ي مردم هاج و واج به هم نگاه ميکردن و همه دنبال اون کسي مي گشتن که اين خبر رو تو واتساپ گذاشته بود ، تا اين که همه ي نگاه ها به عروس ننه ي غضنفر برگشت . ديگه رنگ تو صورت عروس ننه ي غضنفر نبود ، يکباره غش کرد و افتاد .
همين که ننه ي غضنفر به مش کرامت گفت : انسولين و مرغ و روغن مايع و واکسن سرت رو بخوره ، خبر مرگت اگه گلاب داري ، بده تا بزنم به صورت عروسم که از حال رفته ؛ شست مش کرامت خبردار شد که اي دل غافل ! همه ي آتيش ها از گور ننه ي غضنفر بلند ميشه و يادش افتاد به گندکاري خودش و گفت : بازم صد رحمت به گربه ي ننه ي غضنفر که گوني گل گاوزبون رو خيس کرد . من که به اندازه ي صد تا سگ تو مغازه و آبروي چندين و چند ساله ي خودم خرابي کردم . قصه ي ما به سر رسيد واکسن کرونا نرسيد

شماره روزنامه:7100
این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)
آخرین ویرایش در سه شنبه, 16 دی 1399

موارد مرتبط