چاپ کردن این صفحه

عروسي نارنج

توسط اسماعیل عسلی/ سردبیر روزنامه عصرمردم 19 اسفند 1399 796 0
یادداشت طنز سردبیراسماعیل عسلی 20 اسفند 1399                   عروسي نارنج

ننه ي سلندر اسفند دود کرده بود و مي خواست اگه آتيش هم از آسمون بباره و بلاي ناگهوني هم نازل بشه ، نارنج خونه شون رو عروس کنه ، عروس کردن نارنج بعد از اين که درخت قهر مي کنه و ميوه نميده به چشم شيرازي هاي قديمي ردخور نداره و حتما بايد بساطش راه بيفته . چند تا زن پا به سن گذاشته و دختراي دم بخت همين که چشم آقاشونو دور ديدن ، بچه هاي شيطون رو ميفرستن پي نخود سياه و توري سفيد رنگي از تو يخدون رخت و لباساشون درميارن و چهار طرفشو دست ميگيرن و بالاي شاخه هاي نارنج قهر کرده نگه ميدارن و با نقل و نبات ريختن روي سر درخت و کل زدن و واسونک خوني ، دلخوري هاي چند ساله ي درخت رو برطرف مي کنن و ازش قول ميگيرن که لب به خنده باز کنه و شکوفه بده و پا به راه آشتي بگذاره و درخت خوبي باشه و سر به هوا بازي درنياره. گيشنيز خانم که ادعا مي کرد ريشه ي قجري داره و با تتمه ي اعيان و اشراف که چيزي نمونده نسلشون منقرض بشه نشست و برخاست مي کنه سر کرده بود تو گوش نيمتاج خانم و با لفظ قلم مي گفت : به هر حال درخت هم احساس داره و تا با آدم هاي اطراف خودش به تفاهم نرسه انگيزه اي براي قد کشيدن و شکوفه کردن و ميوه دادن پيدا نمي کنه ، اين چه رسميه که ما فکر مي کنيم درخت نارنج بايد به حال خودش رها بشه تا فصل بهار برسه و شکوفه بده و تو زمستون هم بدون هيچي نارنجش رنگ بگيره ، بعضي ها خيال مي کنن همين که ته مانده آب قليون و آفتابه طهارتشون و مشتي تلف چايي و سرريز آب گنديده حوض خونشون رو به خورد رگ و ريشه ي نارنج فلک زده دادن ديگه هيچ وظيفه اي ندارن ، براي کسي که اهل انصاف باشه و کلاهشو قاضي کنه ، درخت نارنج سنگ صبور روزهاي تنهائيه و ميشه باهاش درد دل کرد ، تاجي خانم که هر از گاهي عقده ي دلش رو با لگد زدن به درخت نارنج خونشون خالي مي کرد چهارتا بچه ي نارس به دنيا آورد که به لعنت خدا نمي ارزيدن ، تازه يکي شون که تو 10 سالگي به حرف اومد بعد از هزارتا تاکيد و تلقين به باباش مي گفت بي بي  ، دست آخر هم مجبور شد تيرشه ببنده به همان درخت نارنج تا اين که خدا يه پسر کاکل زري اس و قس دار بهش داد . ننه ي زنبور که هميشه آب دماغش رو به تن و بدن درخت نارنج خونشون ميماليد رفت زير چرخ درشکه و تا آخر عمر با قر و قميش قدم ور مي دوشت  . اوستا رحمت گچکار که براي سفيد کاري و ماله کشي ديوار حياط خونه ي کوکب خانم به جبران قد کوتاهش چوب تخت گذاشته بود تو دهن درخت نارنج و بهش فشار آورده بود ، کورک درآورد و هميشه از ماتحت خودش گله داشت . خدا کنه آه نارنج و اشک مردم دامن کسي رو نگيره که به روز سياه ميشينه ، گردن کساي که ميگن ؛ حتي من شنفتم مش کرامت که تو عروسي دخترش با زغال درخت نارنج سور و سارت وافور راه انداخته بود به مرض وباسير از دنيا رفت و هميشه فرياد ياقدوسش به آسمون بود . تازه اين که چيزي نيست ، قمر خانم يه بار سرش خورد به شاخه ي خشک درخت نارنج و زخم و زيلي شد ، از کوره در رفت و به درخت بيچاره گفت مرده شورت ببرن نکبتي ، به سال نکشيد که سکته ي مغزي کرد و تا لب گور با لب و لوچه ي برگشته لته پته مي کرد . پسر ريق ماسي محمود سيبيل که با تفنگ بادي ميزد به نارنجا تو بند بهمن خفه شد
نيمتاج خانم گفت : گوش مفتي گيرآوردي ول کن معامله هم نيستي ، حسابي هول ورم داشت ! يعني تو ميگي درخت نارنج اين همه کشف و کرامات داره ؟
گيشنيز خانم که بهش برخورده بود گفت : اگه باور نداري تف بنداز رو درخت نارنج ، اگه خير ديدي من با سر ميرم تو ديوار خلا
نيمتاج خانم گفت : حالا نميخواد سر از ناکجاآباد دربياري ، کج نشستي راست بگو ببينم چه مرگته ، دنبال چي چي هستي گيشنيز خانم ؟حرف دلت رو بزن !
گيشنيز خانم گفت : بارک الله به آدم چيز فهم ، باورم نمي شد عقلت به اينجور جاها برسه ، حالو که سر به راه شدي مي خوام بهت بگم ، هي نشين با دهن پر به آدم هاي شکم خالي بگو به کج کلاه خان راي بدين تا بره تو شوراي شهر ، مگه کاکوي تو تا حالو براي اهل محل چند تا قدم برداشته ؟ يعني ما از درخت نارنج کمتريم ؟
نيمتاج خانم گفت : واي واي واي ، قربون خدا ، به گربه گفتن تفت درمون خاک ريخت روش ، حالو شما نميخواد راي بدي ، سگي کمتر ، چخي کمتر ، مگه قحطي اومده ؟ خدا داده آدم گشنه که مقابل چندتا بشقاب پلو صد تا شناسنامه رديف مي کنه ! باباي بچه ها محبوبيتش هم که پايين باشه بازم سرشو بالو ميگيره ، پيش خدا که عزيز باشه براي هفت پشتش بسه ، مرغابي رو از آب نترسون ، ما گرگ بارون ديده هستيم ، راي بخوره تو سرتون !
گيشنيز خانم که ادعاي فهم و کمالش مي شد گفت : روزي که عقل و شعور صدقه مي دادن تو کجا بودي که هيچي بهت نرسيده ، بيچاره ؟! من به در ميگم بلکه ديوار بشنفه ، ميخوام به اونايي که دنبال راي مردم هستن بگم
که آدميزاد بنده ي محبته ، حموم بي عرق نميشه ، دست ، دست ميشوره ، دست برمي گرده صورت ميشوره ، چيش تو چيش مردم بدوزن بهشون بگن که تا حالو چيکار کردن ، شما به دل نگير ؛ کسي که بايد بفهمه فهميد !!
ننه ي سلندرگفت : يعني شما ميفرمايين که مسئولين بايد مردمو عروس کنن و نقل بريزن رو سرشون ؟
گيشنيز خانم گفت : ديگه خودشون ميدونن ، من چهار کلوم حرف حساب بيخ گلوم گير کرده بود آوردم بالو ، حرف مي زنم با معني ، زور بزني مي فهمي !!

شماره روزنامه:7151
این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)
آخرین ویرایش در سه شنبه, 19 اسفند 1399

موارد مرتبط