او که در پی پیشروی طالبان در خاک افغانستان، از آنجا به ایران پناه برده، این روزها در نخلستان های منطقه خشت به کارگری و خرماچینی مشغول است!
متن گفت وگوی من با این هنرمند محبوب افغان را بخوانید:
- استاد سمنگانی! سلام و ممنونم از اینکه دعوت مرا پذیرفتید.
- ممنون از شما. از مردم کشور ایران. از خُرد تا بزرگ به همه سلام...
- متولد چه سالی هستید؟
(لبخند می زند و می گوید) یادم نیست ولی 49 سال دارم!
- فرزند چندم خانواده؟
- ششم
- از چند نفر؟
- یازده نفر!
- آنها هم موسیقی کار می کنند؟
- نه، فقط من
- چرا فقط شما؟
- با موسیقی خوش بودم!
- از چند سالگی؟
- از 18 سالگی شروع کردم. اقوام ما موسیقی می نواختند و من از دوتار شروع کردم و علاقمند شدم.
- و بعد؟
- یک بار برای گردشگری به تاجیکستان رفتم و دوستانی پیدا کردم . آنها بارها مرا برای اجرای برنامه به آنجا دعوت کردند و در برخی کشورهای دیگر هم برنامه اجرا کردم.
- نخستین دوره حکمرانی طالبان در افغانستان حدود 20 سال پیش اتفاق افتاد. شما آن موقع با مشکل مواجه نشدید؟
- آنها مرا بازداشت کردند و کتک زدند و از من تعهد گرفتند که موسیقی را کنار بگذارم.
- و شما این کار را کردید؟
- بلی و بعد از آن، رانندگی کردم!
- سالهایی که ناچار شدید خوانندگی و موسیقی را کنار بگذارید، چه حسی داشتید؟
- مثل بلبلی که آن را در قفس کرده باشند.
- و وقتی طالبان ناچار شدند از افغانستان بروند؟
- دوباره همه جا جشن و آهنگ خوانی شد و من دوباره به سراغ خوانندگی و موسیقی رفتم.
- فکر می کردید روزی دوباره به موسیقی برگردید؟
- به آن امید بودم که دوباره برگردم چرا که موسیقی مربوط به منِ تنها نیست. مربوط به همه کشورها و فرهنگ هاست.
- سرزمین من/ بی سرود و بی صدایی/ سرزمین من/ دردمند و بی دوایی/ سرزمین من/ کی غم تو را سروده/ سرزمین من/ کی ره تو را گشوده...
این ترانه را نخستین بار داوود سرخوش از هموطنان شما حدود 23 سال پیش خواند و شما هم بارها آن را خوانده اید. احساستان از این ترانه چیست؟
- نخستین بار که این شعر را زمزمه کردم اشک به چشمانم آمد. همین حالا احساس می کنم در جادههای کشورم هستم!
- چرا نماندید و از کشورتان دفاع نکردید؟
- وقتی بزرگان افغانستان دفاع نکردند و رها کردند، کوچک ترها هم دفاع نکردند و مردم روحیه خود را باختند و تسلیم شدند!
- چرا ایران را انتخاب کردید؟
- هنرمندان دیگر گفتند ما به هند، تاجیکستان یا دبی می رویم ولی من خودم ایران را انتخاب کردم.
- چرا؟
- شنیده بودم که مردمان ایران خیلی مهربان و روشنفکر هستند. پدرم 30 سال پیش برای 5 سالی به ایران آمد و می گفت: ایرانگردی، جهانگردی!
- چه طور از افغانستان فرار کردید؟
- من حدود 2ماه پیش به ایران آمدم. طالبان آن موقع روستاهای افغانستان را یکی به یکی می¬گرفتند اما هنوز به شهرها نرسیده بودند.
صداهایی به گوش من آمد که تو را می کُشیم و من ناچار شدم سمنگان را ترک کنم. طالبان روستاها را گرفته بودند و نزدیک شهرها شده بودند. جاده ها را هم بسته بودند اما من فاصله 115 کیلومتری سمنگان را سپری کردم و خودم را به مزارشریف و از آنجا با پرواز، به مشهد رساندم.
- در عین حال شما خانواده ات را رها کردید! آیا امکانش نبود آنها را همراه خود کنید؟
- نه چون نمی دانستم چه می¬شود. همه به من می گفتند تو زنده از کشور نمی روی!
اما بعدها که جنگ در افغانستان شدت گرفت، خبرهایی شد که ضیاء فرار کرده و گفتند که ما زن، 4 دختر و 5 پسرش را می گیرم خودش می آید!
- و اگر این اتفاق افتاده بود شما برمی گشتید؟
- اصلاً یکی از فرزندانم را هم می گرفتند من می رفتم.
- ولی همسر شما 2 ماه بعد، 9 فرزندتان را در ایران به شما رساند!
- خانمم خیلی بافکر و باهوش است و 9 فرزند مرا مثل یک پرنده زیر بالش گرفت و به ایران رساند.
- به دو ماه پیش و فرار شما بازگردیم! وقتی هواپیما از خاک افغانستان بلند شد شما چه احساسی داشتید؟
- هم حس خوبی داشتم و هم گریه می کردم. من فی البداعه، زیاد شعر می گویم. سازم را درآوردم و با گریه خواندم، رفتم زَ بَرت نالان/ افغانستان خداحافظ/ با قلب پُر از هِرمان/ وطنم خداحافظ/ دارم سفری تنها/ می روم زِ کشور خود/ نه در دارم اینجا، نه خانه ای دارم/ نه برادر و خواهر/ فقط «خدا» دارم/ خداحافظ، خداحافظ، خداحافظ!
در هواپیما همه مرا می شناختند و وقتی مرا گریه و نالان دیدند آنها هم گریه و نالان شدند.
- وقتی به فرودگاه مشهید رسیدید؟
- پلیس جوانی آمد و گفت: ببخشید! چرا آمدی ایران؟ گفتم: هر کی می آید کاری دارد!
گفت: شغلت چیست؟ گفتم: خواننده محلی ام! گفت: اسنادت؟ گفتم: نزد تو موجود است! گفتم در گوشی موبایلت، اسم مرا در اینترنت جستجو کن! او این کار را کرد و مرا شناخت و خیلی احترام کرد و به من چای داد.
- چه شد که از مشهد به شهر کوچک «خشت» در جنوب ایران آمدید؟
- من در بوشهر اقوام داشتم! نزد آنها آمدم. کسی که در رسانه دروغ می¬گوید نزد خدا دروغ می گوید پس من نمی توانم دروغ بگویم! من موسیقی کار می کنم و وقتی به ایران آمدم ماه محرم بود و به احترام محرم موسیقی کار نکردم. من اینجا خانه ندارم. نان خوردن هم ندارم. اقوامم در بوشهر گفتند در شهر خشت کار هست. خرماچینی هست. می¬توانی؟ گفتم «روزگار آینه را محتاج خاکستر کند»
- تصمیم دارید در ایران بمانید؟
- تصمیم دارم ولی معلوم نیست که خدا چه می کند!
- اگر رئیس جمهور افغانستان بودید چه می کردید؟
- افغانستان جدیدی می ساختم. با همسایگان افغانستان مثلاً ایران که با هم همزبان هستیم ارتباط زیادی می گرفتم.
- من چند واژه به شما می گویم. اولین حس تان را بگویید!
افغانستان؟
- منطقه ی خوب و سرسبزی بود اما الان نه!
- طالبان؟
- (سکوت می کند!)
- آمریکا؟
- دشمن همه اسلام
- ایران؟
- مردمان خوب
- احمدشاه مسعود؟
- مردی بزرگ و نابغه
- احمد مسعود؟
- اون هم از اون بالاتر!
- حامد کرزای؟
- نه!
- اشرف غنی!
- نه!
- استاد ضیاء سمنگانی؟
- آوازخوان محلی که فقط با خوشی های مردم خوش است و با گریه های مردم گریه می کند.