چاپ کردن این صفحه

تلنگر  

توسط اسماعیل عسلی/ سردبیر روزنامه عصرمردم 28 شهریور 1400 50 0
یادداشت "اسماعیل عسلی " 29 شهریور 1400        تلنگر

دانستن برخي چيزها روي جابجايي اولويت ها ، تغيير نگاه و گشوده شدن راه هاي جديد پيش رويمان تاثير بي چون و چرايي خواهد داشت . گاهي که در چنبره ي مشکلات روزمره دست و پا مي زني و به گوشه اي مي خزي ، اگر ديوان حافظ در دسترس باشد آن را مي گشايي و با غزلي يا بيتي مواجه مي شوي که بار سنگين غم را از روي دوش دلت برمي دارد . بيتي که به ناپايداري غمها و شادي ها اشاره مي کند . با خود مي انديشي که اگر قدرت ، همه ي آن چيزي است که تو به دنبال آن هستي چرا صاحبان قدرت از آرامشي که پيش از دستيابي به قدرت به دنبال آن بودند ، برخوردار نيستند . اگر ثروت و دارايي همان چيزي است که عمر خود را براي آن هزينه مي کني چرا برخي از ثروتمندان در زندگي به پوچي رسيده و دچار افسردگي شده اند . اگر شهوت شهرت تو را به هر کاري وادار مي کند چرا بسياري از افراد نامي که مردم آنها را به نام و چهره مي شناسند در به در به دنبال کنج دنجي مي گردند تا دور از غوغاي پرآوازه بودن اندکي بياسايند . اگر رسيدن به مرز آرامش فردي هدفي است که ما در زندگي دنبال مي کنيم هرگز به آن نخواهيم رسيد چرا که فطرت و آفرينش ما به گونه اي است که نمي توانيم وقتي ديگران آرامش ندارند ، احساس آسودگي کنيم . حتي اگر وجداني هم از درون ما را بر عليه خود برنشوراند ، آنان که با احساس ناامني هزينه ي آرامش ما را مي پردازند اجازه نخواهند داد که ما آرامش و امنيت داشته باشيم. اينجاست که با وجود اين که براي رسيدن به يک چيز همه چيز را زير پا گذاشته ايم باز هم امنيت نداريم و چون زور کاشته ايم ، نفرت درو مي کنيم . به راستي وقتي يک کاخ در برابر هزاران کوخ سر به آسمان مي سايد ، هزاران محافظ و نگهبان نيز قادر به حراست از آرامش دروني ساکنان کاخ نيستند . جالب اينجاست که اگر چه اغلب مردم با حقايقي که شرح آن رفت آشنا هستند اما همچنان ديگران را زير دست و پا له مي کنند تا از همگان پيشي بگيرند .
گاه گفته مي شود : آن روي سکه را هم بايد ديد و باور کرد که اگر انسان ها انگيزه اي براي رسيدن به قدرت و ثروت و شهرت نداشته باشند ، زندگي از شور و حرکت و تلاش و تکاپو تهي مي شود و يکنواختي همه را دلزده مي کند . کساني که در انديشه ها و نوشته هاي خود به دنبال ترسيم مدينه ي فاضله بوده اند نتوانسته اند پاسخي براي اين پرسش پيدا کنند که چگونه مي توان بدون آن که شور و نشاط و انگيزه را از زندگي گرفت ، جهاني آرماني بنا کرد ؟ تاکنون شخصيت هاي زيادي در طول تاريخ با هدف توزيع امکانات و فرصت ها بين افراد بشر قدرت را لمس کرده اند اما از تحقق آن هدف بزرگ خبري به گوش هيچ کسي نرسيده است .
اين روي سکه يا آن روي سکه را که با هم تلفيق مي کني دچار گونه اي بلاتکليفي مي شوي ! اينجاست که به هنر پناه مي بري ، به زيبايي و شکوه روي مي آوري ، مثل اين که بخواهي از روي دست خدا مشق بنويسي و تمرين کني . هنر، نمک و چاشني زندگي است ؛ چه براي اهل هنر و چه براي کساني که مخاطب هنرمندان قرار مي گيرند و در هنر ديگران به سير و سلوک مي پردازند .
وقتي به ژرفاي هنر مي روي نيز با پرسشي بزرگ روبرو مي شوي که هنر تو را به کجا خواهد برد ؟ آنان که از غوغاي قدرت و ثروت و شهرت و پيامدهاي ناگزير آن به هنر پناه برده اند اگر در مسير هنرورزي به دام قدرت و ثروت و شهرت و شهوت بيفتند با آفتي مرگ آور دست و پنجه نرم مي کنند و گردابي که خود ايجاد کرده اند آنها را خواهد بلعيد ، زيرا آخرين پناهگاهي که مي توان در آن احساسي خوشايند داشت را از دست داده اند .
تا زماني که وسيله ي دستيابي به آرامش ، پشت سر هدف حرکت مي کند شاهد رويدادي تلخ نخواهيم بود ، اما همين که وسيله با هدف درمي آميزد و گاهي از هدف جلو مي زند و آن را پشت سر مي اندازد ، سر و کله ي احساس پوچي از دور نمايان مي شود .
اينجاست که دانستن به اندازه ي ندانستن رنج آور است . نادان ، به کودکي مي ماند که در آرزوي بزرگ شدن است تا محدوديت هاي ويژه دوران کودکي را پشت سر بگذارد و در جهاني بزرگتر به تکاپو بپردازد و چون به دانايي نسبي دست يازيد ، گاه در موقعيتي قرار مي گيرد که اگر چه مي داند چه وظيفه اي دارد اما کاري از دستش برنمي آيد ، اينجاست که بازگشت به کودکي و رفتارهاي کودکانه را آرزو مي کند . بدترين حس اين است که زندگي خود را دور باطل ببيني و پس از سالها احساس کني همان جايي هستي که آغاز کرده اي .
چنين افکار درهم برهم ماليخوليايي دستاورد زندگي در جامعه اي است که سرشار از پرسش هاي بي پاسخ است . پرسش مقدس است اما اگر پاسخي در پي داشته باشد ! اين يادداشت اگر در حد يک تلنگر هم کارکرد داشته باشد آغازي براي يک پايان خوش است . درد آدمي زادگان يکي بيش نيست ، از اينرو هنگامي که دونفر همدل مي شوند ، دردها را تقسيم مي کنند و هر چقدر تعداد افراد همدل بيشتر شود ، از سنگيني بار دردها کاسته خواهد شد تا جايي که همه بال و پر هم مي شوند براي پرواز . مي گويند جهان در ابتدا به اندازه ي يک نخود بوده که پس از انفجار بزرگ هزاران هزار کهکشان را پديد آورده است . درست مانند هزاران هزار پرسشي که ما داريم . شايد روز اول يکي بيش نبوده ، شايد همان يکي هم نبوده .

شماره روزنامه:7296
این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)
آخرین ویرایش در دوشنبه, 29 شهریور 1400

موارد مرتبط