وارد حساب کاربری خود شوید

نام کاربر *
کلمه عبور *
مرا به خاطر بسپار

ایجاد یک حساب کاربری

فیلدها با ستاره (*) مشخص شده اند مورد نیاز است.
نام *
نام کاربر *
کلمه عبور *
تائید رمز عبور *
پست الکترونیک *
تأیید ایمیل *
کپچا *
Reload Captcha

    هرم وارونه  

    توسط اسماعیل عسلی/ سردبیر روزنامه عصرمردم 02 آذر 1400 32 0
    سرمقاله " اسماعیل عسلی" 3 آذر 1400          هرم وارونه

    اصلا قابل مقايسه نيست ؛ تصور کنيد مرد خانه سحرگاهان با صداي خروس از خواب بيدار گرديده و از خانه خارج مي شد و به دنبال هيزم مي رفت . صداي هيزم شکني در کوه و جمع آوري خار و خلنگ با آواز پرندگان و نسيم درهم مي آميخت و احساس نزديکي به طبيعت به او مي داد ، لذتي به رنگ عادت با کمي خستگي که محرک ذائقه براي خوردن صبحانه بود ، وقتي به خانه مي رسيد مي ديد همسرش آرد را خمير کرده و مشغول چانه کردن است . آتشي مي افروخت و همسرش تير و تخته و تابه را به کار مي گرفت و لحظاتي بعد بوي نان در فضاي بيروني خانه مي پيچيد . بچه ها با صداي گفت و گوي پدر و مادر کم کم از خواب بيدار مي شدند و سفره پهن مي شد .عطر و طعم پنير محلي دسترنج مادر، هر گرسنه اي را بي تاب مي کرد .صبحانه ي دورهمي با نان گرم و پنير خانگي حس خودکفايي را به ذهن متبادر مي کرد. گويي بلنداي پدر و مادر را از کار و تلاش آفريده بودند .با فرونشستن شعله آتش و آخته شدن هيزم ها بوي پياز داغ بلند مي شد ، گويا غذايي براي ظهر در راه بود . فراغت از پخت نان و به آتش سپردن قابلمه غذا يعني آماده شدن براي رفتن به سرچشمه و آوردن آب آشاميدني ! در عين حال مادر مقداري لباس را در بقچه اي مي پيچيد تا در کنار چشمه آنها را با صابون تميز کند و آب بکشد . هنگام خداحافظي از چشمه ، لباس هاي چلانده و آبگيري شده را دوباره به دست بقچه مي سپرد و به دستي لباس و به دستي آب راهي خانه مي شد .
    حالا ديگر آفتاب بساطش را پهن کرده و مي شود لباس ها را به گرماي خورشيد سپرد . آب را در کوزه مي ريخت تا در سايه خنک شود . در اين لحظه دار قالي او را به سوي خود مي خواند و رشته هاي پشمي و کرکي که مانند گيسوي بيد بر شانه هاي دارقالي آويخته بود بهانه انگشتان هنرمند مادر را مي گرفت و همراه با فراز و فرود سرپنجه ها زمزمه ي آوازي دلنشين مادر در فضاي کاهگلي مي پيچيد و نشانه ي برافراشته بودن پرچم کار و تلاش و خلاقيت بود . صداي برهم خوردن در ، يعني اين که پدر از کار روزانه برگشته و بچه ها با شنيدن صداي سلام پدر احساس گرسنگي مي کردند. لحظه ها همچنان با کار و تلاش مفيد و ثمربخش مي گذشت و آسمان شاهد رفت و آمد دوباره پدر به کار و دلمشغولي بانوي خانه بود. هنگام ناهار زير سقف چوبي دوباره عطر دورهم نشيني همه جا را در بر مي گرفت و گپ و گفتي و گلايه اي و باز هم کار و کار تا وقت غروب که گله از دامنه کوه سرازير مي شد. بزها و گوسفنداني که هر کدام نشانه گذاري شده بودند توسط صاحبان خود که در آستانه در ايستاده بودند تحويل گرفته مي شدند و وقت شيردوشي بود که خود حکايتي ديگر داشت و بچه ها را هم به ميدان کار مي آورد. شيري که مژده ماست و پنير و کشک و سرشير و قره و دوغ و کره بر لب داشت که هر کدام نشانه ي خودکفايي بود . شب هنگام بچه ها با صداي آشناي لالايي مادر دل به خواب مي سپردند و براي مادر، هم آغوشي خواب و خستگي لذتي داشت که چشيدني بود نه شنيدني ! شب که صبح مي شد يعني روز از نو، روزي از نو
    30 سال بعد ....ساعاتي مي گذرد که خورشيد زنگ بيداري را به صدا درآورده اما اعضاي خانواده چون شب را تا ديرهنگام به زير و بالا کردن کانال هاي تلوزيوني و گروه هاي مجازي سپري کرده اند ، به اين سادگي بيدار نمي شوند و کم پيش مي آيد که طعم طلوع خورشيد را بچشند . صداي بوق سرويس مدرسه يعني بچه ها بايد تکه پنيري که به گچ کشته بيشتر شباهت دارد را لاي نان يخ زده اي که به زور دستگاه تستر نرم شده بگذارند و در هم بپيچند و لقمه در دست با کفشي که بندش را هم نبسته اند خود را به راننده ماشين برسانند که زير لب غرولند مي کند ، چرا که بايد گروهي ديگر را نيز به مدرسه برساند .مادر ساعتي مانده به نيمه ي روز آبي به صورت مي زند و به نيت صبحانه دهان مي جنباند .دستي به سوي کنترل مي برد و تلوزيون را روشن مي کند تا احساس تنهايي نکند و با فشار دکمه جارو برقي را به کار مي اندازد و با فشاربر روي آيفون در کوچه را بازمي کند و بدون احساس خستگي گوشت منجمد را از فريزر بيرون مي کشد و اجاق گاز هم بدون دردسر با جرقه اي روشن مي شود و بدون دود و هيزم غذايي سرهم بندي مي شود. اين زندگي بدون شور و نشاط و تحرک همچنان ادامه دارد تا وقتي که بچه ها از مدرسه بازمي گردند و لقمه اي به دندان مي گيرند و بي خبر از هم دوباره سر در گريبان تلفن همراه فرو مي برند .
    با اين توصيف، آن وقت مي گويند مرض قند و چاقي و سردرد و ضعف اعصاب از کجا مي آيد و چرا آمار سرطان بالا رفته و بيش از 30 درصد مردم دچار اختلال رواني هستند ؟
    زندگي همراه با شور و نشاط و کار و تلاش را در روستا رها کرده ايم و به شهر آمده ايم و براي خود هزار گرفتاري درست کرده ايم و به زمين و زمان هم ناسزا مي گوييم که البته حق داريم چرا که خودکرده را تدبير نيست . ايراد از کجاست ؟ راستي اگر روستاها براي زندگي مناسب سازي شوند و خانه هاي روستايي را با زيربناي بيشتر و محوطه بزرگ در نظر بگيرند هر خانه اي به يک کارگاه توليدي تبديل نخواهد شد ؟ اگر قرار باشد سبک و سياق ساخت و ساز در روستاها نيز مانند شهرها باشد کاري از پيش نمي رود .زندگي درايران از ديرباز تاکنون بر محور کشاورزي و دامپروري مي چرخيده و بيش از 80 درصد مردم روستا نشين بوده اند و اکنون اين هرم وارونه شده و مشکلات زيادي را به وجود آورده است . شهر يعني چند ميليون مصرف کننده با دست هايي دراز و دهاني باز . شهر يعني در هم فرورفتگي و آلودگي ، شهر يعني سر و صداي اضافي ، شهر يعني يک وجب جا براي زندگي و زنداني کردن شوق پرواز بچه ها در قفسي به نام آپارتمان ، شهر يعني نصف نان را بخوري و نيمه ي ديگرش را دور بيندازي ! به راستي اگر چنين است چرا هرم را بر روي قاعده بازنگردانيم .

    شماره روزنامه:7348
    این مورد را ارزیابی کنید
    (1 رای)
    آخرین ویرایش در سه شنبه, 02 آذر 1400

    ارسال نظر

    لطفا از نوشتن با حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.
    از ارسال دیدگاه های نا مرتبط با متن خبر، تکرار نظر دیگران، توهین به سایر کاربران و ارسال متن های طولانی خودداری نمایید.
    لطفا نظرات بدون بی احترامی، افترا و توهین به مسئولان، اقلیت ها، قومیت ها و ... باشد و به طور کلی مغایرتی با اصول اخلاقی و قوانین کشور نداشته باشد.
    در غیر این صورت، «عصر مردم» مطلب مورد نظر را رد یا بنا به تشخیص خود با ممیزی منتشر خواهد کرد.

    آرشیو روزنامه

    Ad Sidebar
    Ad Sidebar-3