وارد حساب کاربری خود شوید

نام کاربر *
کلمه عبور *
مرا به خاطر بسپار

ایجاد یک حساب کاربری

فیلدها با ستاره (*) مشخص شده اند مورد نیاز است.
نام *
نام کاربر *
کلمه عبور *
تائید رمز عبور *
پست الکترونیک *
تأیید ایمیل *
کپچا *
Reload Captcha

    جهل مرکب

    توسط محمد عسلی/ مدیرمسئول روزنامه عصرمردم 28 آبان 1399 33 0
    یادداشت محمد عسلی 29 آبان 1399   جهل مرکب

    ايستاده مي بيند جنازه هاي روان را روي دست هاي پرهيز، درون لفاف هاي حجيم گره زده که سرازير مي شوند درون گودال هاي عميق در ماتم ناپيدائي که در مجاز گريه سر مي دهند و پذيرفته اند اين سرنوشت ناصواب را...
    اما فراموش مي کنند که اين ناقوس دمادم در عزا مي زند، عزاي من، عزاي تو و عزاي مردمان به آهنگي که پيرامون زمين را طي مي کند و باز برمي گردد. به گوش مي رسد، و به چشم مي نشيند و باز در پي شکاري ديگر در راهروهاي مريضخانه ها و در مسير عبور خستگان.
    ايستاده مي بيند مرگ هاي عادت شده را که نشسته اند روي جسدهاي تسليم و تا قبرستان آنها را مشايعت مي کند تا باورش شود که چند تن ديگر هم در مصاف ساده سرماخوردگي مردند.
    اما: هر وقت مُرد باورش مي شود. او نمي داند که سالهاست مرده است همراه مرگ آب و آفتاب و درخت و سبزه و بهار.
    پائيز را برگ ريزاني است در گردش ايام و زمين هم گرده عوض مي کند اگر مجال بيابد.
    دهان باز کوه را هم پوزبند زده اند و غارها تصوير خميازه کم فرصت اند.
    در مسير تندبادي که سنگ هاي خاره را پوست کنده و قلب دريده و فرو کرده درون کيسه هاي سيماني تا کشتي هاي باري از آذوقه خالي نمانند در راه ناکجاآبادها و آدمي به موريانه هايي ماننده است که چوب هاي همه جنگل را خورده و حالا نوبت خوردن خودشان است تا موريانه اي ديگر، جنگلي ديگر و آذوقه اي برآمده از هزاران بل ميليونها سال در نوبت براي روزگاري نوتر.
    گويند به هر صد سال مرگي همه گير فرا مي رسد و زمين را در مي نوردد.
    اول طاعون بود، بعد وبا، بعد آنفلوآنزا و اينک کرونا...
    اگر جان سالم به در بريم تا صد سال ديگر بيمه ايم. اما باور کنيم. مرگي در نوبت انتظار را.
    ما آزموده ايم ايستادن را مقابل شمشيرهاي تيز و مهميزهاي بي رحم در واپسين عمر با نفس هاي به شمارش افتاده. آري ايستاده ايم در آزمون و خطاهاي بسيار، چنانکه تاريخ گواه صادقي است اگر زبان گشايد، بوده اند و هستند و بعد از اين هم خواهند بود. زبان به دروغ هاي بي پروا که سراب را آب و آب را سراب نشان دهند به فريبکاري و ما باور کرده ايم صداقت خودمان را که چه زود و هميشه فريب مي خوريم به خاطر بن مايه صداقتمان.
    بماند که از قديم گفته اند زبان بادبزن جگر است اما اين بادزن هم از کار افتاده و جگري را خنک نمي کند.
    جهل از مرزهاي انديشه عبور کرده و سوار بر توسن تازنده حرص است تا بدانجا که مدعيان رهبري جهان نمي دانند که نمي دانند. گويي پيامبران خودخوانده هدايتند به عادت و ميراث داران آگاه از پيشامدها.
    کرونا هم به هرچند کشتار نتواند راه نشان دهد، بيراهه ها در پيش و قدم ها پرسرعت، افق ها تاريک و شب زنده داران بيش اند.
    چه بايد کرد براي خروج از نه توي تاريک بي روزن در اين وانفساي نفس گير؟
    چه بايد کرد براي رهايي از زندان دروغ و رياکاري؟
    آيا نور هدايتي از آسمان رخصت ظهور مي يابد؟
    آيا زمين بار ديگر با گوشه چشمي از خورشيد، جابه جا مي شود؟
    آيا بار ديگر همه موجودات به استحاله اي درهم دفن مي شوند تا آيندگان را نصيبي از نفت و گاز باشد؟
    گويي زمين و زمان و هرچه در آن است را جهل مرکبي سترون گرفته است که اين چنين خودزني مي کند به تندي طوفان هاي موسمي و مي تاراند آرزوهاي بر باد رفته را. زمانه پندي آزاده وار مي دهد، گوش شنوايي نيست. همه دفع الوقت مي کنند آدمي کوچه باغ هاي شادي و احساس را به نسيان برده و بزرگراه حجيم نفس هاي آلوده را به جوانه هايي مي تاباند که ريشه در آسفالت هاي داغ دارند که مدام لرزش چرخ هاي گردان، برگ و بارشان را مي سوزاند.
    راه را گم کرده ايم وقتي از حاشيه رودخانه ها فراري شديم و عبث به خانه هاي زنداني در ارتفاع کوچ کرديم و مقابل صفحه جادويي رنگين از حقيقت به مجاز روي آورديم. ما در جهل مرکب به زنده بودن خود مغروريم و از آنچه داريم ناراضي و دلواپس آنچه نداريم هرچند از آنچه داريم سودي نمي بريم. و پيوسته از آنچه نداريم نالانيم.
    گويي همه چيز به فردا ختم مي شود. ديروزمان فداي امروز شد و امروزمان فداي فردا مي شود. از دنيا دل کنده به آخرت هم نرسيده ايم.
    دانش خوب است اگر به باور درآيد و در عمل ديده شود. ما همان حاملان اسفار زمانيم بي آنکه آگاه از محتواي بار خود باشيم.
    حيف از آن آب و آفتاب و باراني که هنوز با آن همه تابش و تراوش ادبمان نکرد و تن و روان را به ناسزا داديم.
    باز گرديم، به خانه دل کوچ کنيم و غبار و لعاب را از روي احساس بزدائيم در کوهستان نفس تازه کنيم. و در ميانه دره ها آواز حيات سر دهيم. زيرا ما سزاوار چنين عقوبتي نيستيم اگر به اشرفيت خود باور داشته باشيم.
    والسلام

    شماره روزنامه:7059
    این مورد را ارزیابی کنید
    (1 رای)
    آخرین ویرایش در چهارشنبه, 28 آبان 1399

    ارسال نظر

    لطفا از نوشتن با حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.
    از ارسال دیدگاه های نا مرتبط با متن خبر، تکرار نظر دیگران، توهین به سایر کاربران و ارسال متن های طولانی خودداری نمایید.
    لطفا نظرات بدون بی احترامی، افترا و توهین به مسئولان، اقلیت ها، قومیت ها و ... باشد و به طور کلی مغایرتی با اصول اخلاقی و قوانین کشور نداشته باشد.
    در غیر این صورت، «عصر مردم» مطلب مورد نظر را رد یا بنا به تشخیص خود با ممیزی منتشر خواهد کرد.