وارد حساب کاربری خود شوید

نام کاربر *
کلمه عبور *
مرا به خاطر بسپار

ایجاد یک حساب کاربری

فیلدها با ستاره (*) مشخص شده اند مورد نیاز است.
نام *
نام کاربر *
کلمه عبور *
تائید رمز عبور *
پست الکترونیک *
تأیید ایمیل *
کپچا *
Reload Captcha

    سيم تلگراف حافظ

    توسط محمد عسلی/ مدیر مسئول روزنامه عصرمردم 25 اسفند 1399 31 0
    سرمقاله محمد عسلی 26 اسفند 1399          سيم تلگراف حافظ

    زمستان بود و سرما، فقر و قناعت، کار و تلاش و خستگي بدني. به شادماني آب زلال روان از چشمه مهتاب و ريزش باراني که پر پرستوها را در آبي آسمان از غبار طوفانها مي شست، زندگي به گونه اي طبيعي در جريان بود.
    قرآن همراه در تاقچه خانه بوي خوش ياس را در اوراق داشت و چون گشايشي حاصل مي شد، چشممان به نور آشنا مي گشت در آن روزگاران که خانه از آب لوله کشي محروم بود و چراغ گردسوز شب خانه را نيمه روشن مي کرد ارتباط حياط به حياط و رو در رو تنها چراغ اميد همدلي و همراهي بود. نه اتومبيلي در دسترس، نه روشنايي برقي و نه تلفني. زندگي ساده بود و خط ارتباط تلگرافي با دوستان و فاميل هاي دور را حافظ برقرار مي کرد. ديوان حافظي که پيوسته در کنار قرآن بود. فالي بود و تماشايي، تماشاي واژه هايي که بيسوادان هم هارموني آهنگين آن را با تأملي احساس مي کردند.
    مادر، احوال مادربزرگ را از حافظ مي پرسيد و جواب مي گرفت.
    «شوق ديدار تو دارد، جان بر لب آمده
    باز گردد يا برآيد چيست فرمان شما؟...»
    و اشک بود که بر رخساره مادر مي نشست. شب هاي زمستان کنار بخاري هيزم سوز عالمي داشت و ذغال هاي افروخته به هنگامه شعله کشيدن ، رخساره هاي کودکان را که کنار اجاق نشسته بودند گل مي انداخت.
    گرمي دستان پدر و مهر مادر خستگي را از تن مي زدود و عشق به زندگي در تماميت اتاق جاري بود.
    حالا فالي براي او که به سربازي رفته و خبري ازش نداريم:
    «قتل اين خسته به شمشير تو تقدير نبود
    ورنه هيچ از دل بي رحم تو تقصير نبود
    من ديوانه چو زلف تو رها مي کردم
    هيچ لايق ترم از حلقه زنجير نبود»
    بهار هم با شعر حافظ در ذهن مصور مي شد.
    «نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
    عالم پير دگرباره جوان خواهد شد»
    آري شکوفه هاي سپيد درختان بادام و عطر سحرآميز درخت جواني که به بار نشسته، گردش پر سر و صداي زنبورهاي عسل پيرامون شکوفه ها و آواي دلنشين مرغان بهاري و هزاراني که به هزار زبان ناله سر مي دادند و شوق ديدار را با جلوه هاي بديع به تماشا مي گذاشتند در دايره ذهن پر خاطره ، همه چيز را تحت الشعاع قرار مي داد و غبار دل را به لطف باران پگاه از دل مي شست آن يار عزيز کرده در ميانه کتابي که حافظش مي خواندند کي از سفر باز مي گردد و پاسخ مي شنيدند:
    «يوسف گم گشته باز آيد به کنعان غم مخور
    وان سر شوريده باز آيد به سامان غم مخور...»
    اشعار آهنگين حافظ در پاسخ به هر نيتي چنان آرامشي ايجاد مي کرد که گويي آبي بر آتش دل بود.
    «حافظ از فاصله هاي دور خبر مي آورد
    آن يار سفر کرده که دوش از بر ما رفت
    يارب چه خطا ديد که از راه خطا رفت...»
    مستي عشق، چنان سکرآور مي بود که رقص خيال را از پرده برون مي انداخت و جلوه جمال يار را به ناديدني، ديدني مي کرد.
    فقري که به روايت از پيامبر اعظم(ص) فخر بود حافظ را نشانه ها بود و خلوتگه عشق عالمي داشت که بهشت هم از آن بري مي نماياند.
    سيم تلگراف حافظ پيوسته وصل بود و فصلي در کار نبود. با اراده اي به بهاي بلند شدن و دست نياز به سوي تاقچه دراز کردن کافي بود که حال همگان را بتوان جويا شد و آن حافظ تنها نبود. چاشني اصلي انفجار ، نيت بود ، نيتي خالص و بي غش و باوري که پشتوانه قوي آن بود.
    نامه ها بود که خوانده مي شدند به تعابير گوناگون براي دريافت خواسته و پاسخ با سئوالي از سر شوق:
    «مرحبا طاير فرخ بي فرخنده پيام
    خير مقدم! چه خبر؟ دوست کجا يار کدام...»
    و دعا بود و دعا که از پس هم مي آمد به بال واژه هاي کبوتر نشاني که چشمان خسته را از سفري دور و دراز بر هم نگذاشته و اينک وقت آن رسيده تا دمي ديده بر هم گذارند و تو تسلي مي يافتي وقتي غرق در کلمات آهنگين و گوش نواز مي شنيدي که دعايي در نوبت اجابت است.
    «از هر کرانه تير دعا کرده ام روان
    باشد کز آن ميانه يکي کارگر شود...»
    اگر حافظ جام جهان نما نبود، نمايي از جهان دروني و بروني زمان خود بود.
    زماني که غيرت و تعصب، سالوس و ريا، پرهيزکاري و زهد، مستي و ميخوارگي، پيدا و پنهان خصلت پادشاهي، مهرورزي و عشق باوري، فقر و غنا، آوارگي و درويشي و بسياري از صفات خوب و بد انساني را با مهارت خاص با پرده و بي پرده به نظم کشيد. نظمي که به قول خودش فلک عِقد ثريا را به گردَش آويخت و خداوند به هنگامه حضور و در واپسين دم زندگي هول قيامت را از يادش برد.
    حافظ هنوز هم سيم تلگراف که نه فاصله صفر زماني را براي حال و احوال اين و آن در دل و روح خوانندگان شعرش به يادگار دارد.
    روان حافظ و روان رفتگاني که بيش از ما به باورشان حافظ لسان الغيب بود شاد باد.
    والسلام

    شماره روزنامه:7155
    این مورد را ارزیابی کنید
    (1 رای)
    آخرین ویرایش در دوشنبه, 25 اسفند 1399

    ارسال نظر

    لطفا از نوشتن با حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.
    از ارسال دیدگاه های نا مرتبط با متن خبر، تکرار نظر دیگران، توهین به سایر کاربران و ارسال متن های طولانی خودداری نمایید.
    لطفا نظرات بدون بی احترامی، افترا و توهین به مسئولان، اقلیت ها، قومیت ها و ... باشد و به طور کلی مغایرتی با اصول اخلاقی و قوانین کشور نداشته باشد.
    در غیر این صورت، «عصر مردم» مطلب مورد نظر را رد یا بنا به تشخیص خود با ممیزی منتشر خواهد کرد.