در طول 20 سال گذشته، دست و گردنم برای چهارمین بار آنچنان دردناک شدند که خواب را به فراموشی بردند. آنچه از نسخههای قبلی به یاد داشتم اجرا کردم اما نتیجهای حاصل نشد و روز به روز بد و بدتر شد. بالاجبار پرهیز غذایی را دنبال کردم و گفتم شاید از سردی باشد. خود را به غذاهای طبع گرم مشغول کردم. جز آنکه فشارم را بالا برد کاری از پیش نبرد! یکی از بستگان که از حال و روزم باخبر بود گفت: «دکتری سراغ دارد که به خوبی تشخیص میدهد مشکل از کجاست؟ نام آن دکتر را به یاد سپردم و او خودش از یک ماه قبل نوبتی برایم گرفت و گفت قبل از آنکه دکتر را ملاقات کنم بهتر است از گردنم سونوگرافی کنم و تست سه ماهه قندخون را از طریق آزمایش خون بگیرم. بد نیست که تستی هم از پروستات گرفته شود تا دوبارهکاری نشود.
در طول فرصتی که داشتم همه این آزمایشات را با نسخه دکتر دیگری تهیه کردم. دیروز انتظار به سر رسید و نوبت دکتر برای ساعت نه و نیم شب بود. بالاخره در آن سرمای سرد خود را به ساختمان مجتمع پزشکی در خیابان قصردشت رساندم. از در ورودی تا رسیدن به طبقه چهارم هر چه دیدم از آن ساختمان کذایی زیبائی بود و سنگهای کمنظیری که با ظرافت و نورافشانی روی در و دیوار کار شده بودند. با خود گفتم عجب حال و هوایی در این مجتمع هست که کمتر مطب پزشکی این چنین پرهزینه احداث شده است!
حالا در طبقه چهارم در راهرو درازی به دنبال مطب جناب دکتر متخصص غدد میگردم تا آنکه دری، از آن درهای چه عرض کنم، برویم گشوده شد. از همان ورودی با گشایش در، با مردی مواجه شدم که گفت: بفرمایید. بنده نوبت را نشان دادم ایشان مرا راهنمایی کردند به سمتی که دو خانم در پشت میز نشسته و مقابل خود دو دستگاه کامپیوتر داشتند.
اولی که یک لیست کاغذی مقابل خود داشت از سیر تا پیاز از من اطلاعات گرفت. نام، نام خانوادگی، کدملی....، علت مراجعه و اینکه نوبت چندم هست که مراجعه میکنم، پس از آن مرا به خانم بغل دستی ارجاع داد. آن خانم که دختر جوان تقریبا 20 سالهای بود سر در زیر، فقط سؤال میکرد و اطلاعات مشابهی و بیشتر پاسخ ها را در کامپیوتر ثبت مینمود. وقتی سؤال و جوابها به پایان رسید به خانم منشی عرض کردم کی نوبت من میشود گفت تقریبا یک ساعت و نیم دیگر. گفتم شما در نوبت اعلام کردهاید ساعت 9 و نیم و او پاسخ داد این ساعت برای پذیرش است. گفتم مگر دکتر چه ساعتی به مطب میآیند؟ گفت ساعت 3 بعدازظهر. به پشت سر نگاه کردم تقریبا حدود 25 تا 30 نفر در انتظار بودند که فقط یک صندلی خالی دیدم. نشستم. نمیدانستم چه کنم. درد داشتم و سرماخوردگی هم مزید بر علت بود.
دیدم دختر خانم دیگری که رابط مطب دکتر بود هر چهار دقیقه یکی را صدا میزند و میگوید بروید روی صندلی در ورودی مطب بنشینید. بعد از یک ساعت و نیم که نوبت من رسید، خواب در چشمانم چنان بود که اول متوجه نشدم نوبت من رسیده و صدایم کردند. نفر بغل دستی گفت: آقا صدایت میزنند. آن دختر خانم گفت بنشینید روی صندلی در ورودی مطب. و من نشستم. گویی خلاصی از یک انتظار طولانی خوشحالکننده مینمود. بالاخره بعد از چند دقیقه در مطب باز شد و بنده وارد شدم.
در اتاق جز یک میز، یک دستگاه کامپیوتر و یک صفحه مانیتور پایه بلند ندیدم. آن دختر خانم هم مؤدبانه همانند یک سرباز خبردار پشت سر من ایستاده بود. بعد از چند دقیقه پرسیدم. پس دکتر کو؟ گفت در اتاق بغل دستی ویزیت میکند. گفتم مگر دو مطب است. گفت بله. بیماران در نوبت اند بعد از آن که آن اتاق خالی شد به اینجا میآیند.
بالاخره 5 دقیقهای طول کشید تا آقای دکتر از بیمار داخل اتاق بغل دستی خلاصی یافت و به سمت من آمد. خسته به نظر میرسید. با آن حال گفت: بفرمایید. اول برگه آزمایشات را تقدیم کردم. سری در آنها گردایند و تقریبا کمتر از یک دقیقه سر بلند کرد و گفت: تیروئید شما مشکلی ندارد. بالا بودن قند خونتان ممکن است عامل درد گردن باشد. لیست داروهایی که مصرف میکردم از قبل یادداشت کرده بودم و ارائه کردم. دکتر گفت: تعارضی بین داروها نیست فقط داروی قند را عوض میکنم.
یادم آمد که سه سال قبل به دکتر اورتوپد مراجعه کردم و از گردن عکس گرفتم و او گفت یکی از مهرههای گردنت فرسوده شده و باید عمل کنی. دکتر دیگری رفتم گفت عمل نکن. این نرمشها را انجام بده. بالاخره متوجه شدم که جناب دکتر غدد، تخصصی در بیماری دست و گردن من ندارد و ظرف چهار دقیقه با عجله عذرم را خواست.
وقتی از اتاق بیرون آمدم دیدم همه صندلیها پر از بیماران در نوبت است و چون به منشی برای گرفتن کد مراجعه کردم دیدم که هر بیماری 354 هزار و 600 تومان حق ویزیت میدهد. 354 هزار و 600 تومان را اگر تقسیم بر 4 دقیقه کنیم میشود دقیقهای 88 هزار و 650 تومان و اگر تقسیم بر 5 کنیم می شود 70 هزار و 920 تومان. به خانم منشی گفتم: خانم دقیقهای چند؟ و او سر در زیر بیپاسخ گفت: نفر بعدی. از مطب بیرون آمدم و با خود گفتم: سهم خود را برای ساخت و ساز مطب پرداخت کردم اما به راستی دانشگاه علوم پزشکی با آن ساختمان عریض و طویل و صندلینشینهای بیش از صد نفر چه میکنند که این تاجران پولجمعکن به راحتی حداقل در هر نوبت کاری اگر فقط 70 نفر را ویزیت کنند میشود روزی 24 میلیون و 822 هزار تومان به جز نوبت صبح که در دانشگاه تدریس میکنند و یا عمل جراحی انجام میدهند.
سئوال: چقدر مالیات میدهند؟ چه نقشی در تعاون و همیاری بیچارگان دارند؟
کافی است فقط خیابان اردیبهشت را قدمی بزنیم مطب پزشکان را بشماریم که درد آن از درد بیماران آدم را بیشتر رنج میدهد.
اگر این پزشکان در یکی از کشورهای خارجی بخواهند کار کنند اولاً وقتی که برای بیمار اختصاص میدهند بدون یک دقیقه کم یا زیاد سر وقت بیمار را میبینند و اگر بیمار نیامد وقتش را به کس دیگری نمیدهند.
به قول حافظ:
«صلاح کار کجا و من خراب کجا
ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا؟»
والسلام