خورشید در پگاه، خواب او را به چشم ندید وقتی دست راست و چپ خود را شناخت قبل از طلوع آفتاب در راه کوهستان بود تا آنجا که در چهار فصل مسجدی بیدر و پیکر کنار چشمهای جاری، روی سنگفرشهای کوه زانوانش را در سجود لمس میکرد و او به هر قیام و قعود از نفس عطرآگین کوهستان چونان بلبلان کوهی سرشار سرور میشد هر چند تاولهای کف پایش به هر قدمی که برمیداشت آزاردهنده بودند و دستهایش از سایش تلاشها برای حفر زمین چنان بود که انگشتانش با پینههای برجسته به هم نمیآمدند و پیوسته تا پایان عمر فاصلهها را شاهد بود.
و در زمستان ترکیدگی پوست دستانش میزبان کِوِلههای خشکیده سیمان در شکاف ترکیدگی انگشتان بودند که با هیچ آبی پاک نمیشدند. اما صبور، آرام، قانع و کمتوقع مسیری را طی میکرد که از زوایای پستی و بلندیها آواز نان، با آهنگ حلال میشنید و به جز رضایت حق اندیشهای در سر نمیپروراند.
دستان بابرکتی که پیوسته دیزی آبگوشتی را روی اجاق روشن، جوشان میکرد و دستان کودکانی که در یک کاسه با خوشحالی لقمه برمیداشتند، ذوق پرواز را در حدقه چشمانش به روشنی آشکار میکرد.
قناعت گنجی بود نهان در قلبی که به خوبی جریان خون را به تمامی اعضا میرساند بیآنکه غمی از دارایی دیگران او را برنجاند ، گویی تمامی آب و باد و خاک و آتش در نگاهش آفرینشی برای چنین سختیهایی بودند که جز به قناعت از بهره آنها رضایت نمیداد.
او که به شهادت همنشینانش سنگ را در کف دست آب میکرد و به هر گامش رویشی دوباره به جوانههای سر برآورده انجیر در ارتفاعات صعب میداد و چشم بر آسمان و آفتاب داشت تا سبزینگی دست پروردههایش را ببیند در تابستان به هر دانه انجیری که از دل سنگ بیرون میآمد و دستهایش فواره خواهش میشدند سلام می کرد و به جز لذتی که هیچ سرمایهداری را نصیب نبود رضایت داشت.
در آن روزگار که خاطرات آن مرد، مرا دمی آرام نمیگذارد و این روزگار که پدرانی بسیار در کمند ماشین با تنی رنجور و اعصابی آزرده در هوای ناپاک، به سختی تنفس میکنند هر چند دستانی نرم و لطیف دارند و زانوانی ناتوان برای قدمهایی که طبیعتا میباید بردارند و نمیدارند در مقصد نامعلومی که جز صدایی تحریک کننده از ارزش مال و منال و پول و دلار و طلا به گوش نمیرسد. در حسرت بیشتر داشتن و یا در رقابتی نابرابر با دیگرانی که با پولهای بادآورده تکیه بر باد دارند و در پایان به مرادی نمیرسند در ستیزند.
زمانهی امروز را در تضادی میبینم که خشکسالی معمول را نه خشکمغزی اندیشههای باورانهای را شاهدم که ما را به ناکجاآباد میبرند نه از آن جهت که مردان چون آن مرد بهتر است در سختی و رنج با آن دستهای پینهبسته باشند و از نفس راحتی محروم بل به این جهت که با تمامی تلاشهای فکری و نه جسمی هیچ کس در سلامت به آسایش و آرامش نمیرسد و این عدم توازن در سبک زندگی، پدران را بیشتر در رقابتی که حاصل توسعه است درگیر ناکامیهایی کرده که نارضایتی فرزندان و همسران را میتوان چه در داشتنها و چه در نداشتنها شاهد بود زیرا چشم قناعتبین و دل باورمندی، به سادهزیستی نیست و سراب رقابتهای ناتمام فرصتی برای تراوش اندیشههای پاک نگذاشته است.
در این وانفسای اقتصادی که پدران برای پاسخگویی به نیازهای فرزندان، تلاش مضاعفی را بر خود هموار میکنند و قدرت ماهیچههای پایشان برای دویدنهای ناتمام چندان رمقی ندارد، دارا و ندار را در یک صف بیتعادلی میبینم که چون طعم شیرینی از زندگی به ذائقهشان نمیآید، نارضایتی به عادت را میتوان در رفتارشان مشاهده کرد زیرا آنکه ندارد یک درد دارد و آن که دارد چندان درد برای حفظ و نگهداری ارزش آن، که هر دو بلای حاصل از فرهنگی است که با ماشین وارد شده است و در همه سرزمینها به مرور نشانههایی از خود بروز داده است. جنگ، نابرابری، بیعدالتی، فقر، اعتیاد، جدایی و رهایی از باورهای دست و پاگیر و تضادهای اخلاقی در تعارض سنت و مدرنیته به صورت نسبی در اکثر کشورهای جهان رخ نموده است تا آنجا که آمریکای جهانخوار برای ماندن، طمع به ملک و مال دیگر کشورها دارد و قوانین بینالمللی را زیر پا گذاشته است. در چنین شرایطی که آینده فرهنگ و تمدن و اخلاق زیر سایه شوم زیادهخواهیها نامعلوم است، پدران پیوسته در رنج بلاتکلیفی برای ادای وظیفهای که بتواند پاسخگوی فرزندانی باشد که کامپیوتر آنها را به بار آورده، گرفتارند. هر چند مادران نیز برای ابراز احساسات طبیعی مادرانه در این شرایط، سدی مقابل آنهاست تا دور از خانه برای کمک خرج زندگی همدوش مردان کار کنند. مسیری که از طبیعت و قانونمندی حاکم بر آفرینش جدا شده و به مرور خدا را به فراموشی میبرد و آدمی را تنها و بدون پشتوانه معنوی در کمند سرعت ماشین به تلاش بیبهایی ترغیب میکند.
آه که چقدر دلم برای آن دستهای سیمانی تنگ شده و نگاههای مردانهای که درختان ستبر در برابر آن سر خم میکردند.
آه که چقدر پدران را تنها میبینم با آن همه جمعیتی که در کنار خود دارند که حتی فرزندان به اندازه فرصتی که به گوشیهای همراه میدهند. برای گفتگو و هماندیشی به پدران و مادران نمیدهند. راستی ما در چه برزخی افتادهایم که دانسته و ندانسته به ناکجاآباد میرویم؟
به قول فریدون مشیری:
«پدر غم تو مرا رنج میدهد اما
غم بزرگتری میکند هلاک مرا...»
والسلام