وارد حساب کاربری خود شوید

نام کاربر *
کلمه عبور *
مرا به خاطر بسپار

ایجاد یک حساب کاربری

فیلدها با ستاره (*) مشخص شده اند مورد نیاز است.
نام *
نام کاربر *
کلمه عبور *
تائید رمز عبور *
پست الکترونیک *
تأیید ایمیل *
کپچا *
Reload Captcha

    یادداشت سردبیر 7 مهر 1399

    خاطره اي از جنس آن روزها

    توسط اسماعیل عسلی / سردبیر 06 مهر 1399 74 0
    یادداشت سردبیر اسماعیل عسلی 7 مهر 1399خاطره اي از جنس آن روزها

    آذر ماه سال 1359 بود و شرايط عجيبي را تجربه مي کرديم چرا که شيراز به دنبال وقوع جنگ به دليل نزديکي فارس به خوزستان و شرايط مناسب آب و هوايي و دور بودن از مرزهاي غربي کشور به يکي از کانون هاي اصلي مهاجرت هموطنان خوزستاني تبديل شده بود و مهاجرين در بسياري از خوابگاه هاي دانشجويي و ساختمان ها و حتي برخي از آپارتمان هاي رها شده و کلنگي ساکن شده بودند و متوليان شهر شيراز به خاطر بي نظمي هاي ايجاد شده در سطح شهر به دنبال نظم و نسق دادن به وضعيت خانواده هاي مهاجر بودند که اغلب آنها را زنان ، کودکان ، افراد مسن و بعضا جوان تشکيل مي دادند . در همین راستا صدا و سيماي مرکز فارس براي ترغيب مردم به مهمان نوازي و استقبال مناسب از مهاجرين جنگ تحميلي در تدارک تهيه سرودي مناسب بودند . در آن زمان من جواني بيست ساله و بيشتر اهل طنزپردازي بودم و خود را در حد و اندازه ي سرودن شعرهاي جدي نمي دانستم . يک روز دايي ام مرحوم مجتبي روسفيد به خانه ي ما آمد و به مادرم گفت : آبجي امروز مي خواهم اسماعيل را با خودم به انجمن ادبي ببرم . در آن زمان من در بخش تاسيسات و تعميرات دانشگاه شيراز کار مي کردم و نگهبان موتورخانه بيمارستان حافظ بودم . با دايي ام به انجمن ادبي رفتيم که در آن زمان در ساختماني متعلق به صدا و سيما که در خيابان فرح سابق (حائري ) قرار داشت ، تشکيل مي شد . آقاي يزدانپور هم گردانندگي آن را بر عهده داشت . آقاي يزدانپور آدم خوش مشربي بود و بدون اين که شناختي از من داشته باشد حسابي تحويلم گرفت و شعري هم خواندم که شاعران حاضر در انجمن حسابي مشت و مالم دادند و آنقدر ايراد گرفتند که به دايي ام گفتم اگر آقاي يزدانپور مسئول انجمن نبود وسط جلسه به خانه مي رفتم . دايي ام گفت : ناراحت نشو ، همه ي انجمن هاي ادبي اينجوري هستند . هنگامي که مي خواني پشت سر هم احسنت احسنت مي گويند ولي کم کم حالت را جا مي آورند که فکر نکني با کورها تريد ميخوري ! اگر مي خواهي به جايي برسي بايد پوست کلفت باشي . دو هفته از اين ماجرا گذشت تا اين که آقاي يزدانپور به من گفت تو را به يک نفر معرفي مي کنم که آدم شناس خوبی است اگر او کار تو را بپسندد رشد مي کني چون تو يک چيزهايي سرت مي شود البته نبايد غره بشوي . اين گذشت تا اين که در جلسه بعدي يک شخصي که مي گفتند آقاي رضوي سروستاني است و تا به حال تهران بوده به انجمن آمد و آقاي يزدانپور مرا به او معرفي کرد . رضوي سروستاني آدم خاکي مزاج و با مرامي بود به من گفت : شنبه بيا تلوزيون . وقتي نشاني تلوزيون را پرسيدم گفتند روي تپه قرار دارد و من که قبلا براي ساختن اتاقي که در مجاورت رصد خانه قرار مي گرفت شاگرد بنا بودم يک بار از بالا ساختمان تلوزيون را ديده بودم . روز شنبه شال و کلاه کردم و لباس هاي برادرم عباس که خيلي شيک پوش بود را تنم کردم و الفرار به سمت تلوزيون . وقتي به آنجا رسيدم خيلي تفتيشم کردند و بعد از نيم ساعت نامه نگاري و تلفن پشت تلفن ، مجوز ورودم صادر شد و همراه با يک نگهبان مرا به آقاي رضوي سروستاني تحويل دادند . آقاي رضوي يک شعر از حافظ خواند و گفت بقيه اش را بلد هستي ؟ و من هم ادامه دادم ، چند سئوال ديگر هم کرد و گفت : ببين عزيز دلم ما دنبال يک سرودي هستيم که با اين آهنگ تناسب داشته باشد و نواري را روي دستگاهي که تا آن زمان نديده بودم چرخاند که فقط موسيقي بود . خيلي هيجان زده بودم و چيزي نمانده بود خودم را ببازم . آن آهنگ را قبل از پيروزي انقلاب براي يکي از خواننده هاي شناخته شده ساخته بودند تا ترانه اش را بخواند . خواننده هم فرار کرده بود و آهنگ مانده بود روي دست آهنگساز ! سازنده آهنگ را هم به من معرفي کردند . چند نفر از اهالي موسيقي آنجا نشسته بودند که اغلب به خاطر از رونق افتادن موسيقي از تهران به شيراز آمده بودند از جمله آقاي حسن ناهيد که فکر مي کنم در اولين نگاهش به من به حال خودش تاسف مي خورد که بايد براي سرودي که قرار است من بگويم ني بزند . آقاي مهر افسر بود ، آقاي شيعه زاده و آقاي نعمان و آقاي رحمدل هم بودند که همگي آدم هاي جاافتاده اي بودند . بعدها با آقاي نعمان که ويلون مي زد در بيمارستان حافظ همکار شدم چون اگر چه در استخدام وزارت فرهنگ و هنر بود اما کاري برايش نداشتند و مامورش کرده بودند در بيمارستان حافظ در بخش پذيرش بنشيند و پشت ميکروفون کارکنان و برخي مراجعين را صدا بزند و به اصطلاح پيج کند . گاهي اوقات ويلونش را مي آورد و براي من ميزد و گريه مي کرد . بگذريم . به خانه آمدم . اصلا من اين کار را بلد نبودم . به دايي ام گفتم عجب آشي برايم پختي ؟! گفت : نترس ، برو پيش آقاي رضوي سروستاني و بگو با لالام لاي لاي برايت بنويسند که سرودت بايد چه وزني داشته باشد . همين کار را کردم و نفس راحتي کشيدم . و شروع کردم به گفتن سرود . سه روزي گذشت و چيزهايي بلغور کردم و با ترس و لرز و با خط خوانا سرود را نوشتم و بردم تحويل نگهباني دم در تلوزيون دادم چون اجازه ورود نداشتم و گفتند بايد ورود شما را از قبل به ما اطلاع مي دادند و آقاي رضوي هم الان نيستند . يک هفته گذشت . منزل ما تلفن نداشت . دايي ام به من خبر داد که دوشنبه برو تلوزيون آقاي رضوي با تو کار دارد . وقتي رفتم يک آقايي کنار دست ايشان نشسته بود که گويا بايد سرود مرا او تاييد مي کرد . در آن زمان برعکس حالا بخش موسیقی حساب و کتابی نداشت و آقای رضوی سروستانی هم از این بابت که باید زیر نظر کسانی کار کند که از هنر چیزی نمی دانند خیلی شاکی بود ! آن شخص خیلی صریح به من گفت بايد کلمه ي عشق را از اين سرود حذف کني و بعد هم سعي کن زنان و پيرمردها و بچه ها را مخاطب قرار دهي چون ما قرار نيست پذيراي جواناني باشيم که شهر خودشان را در آن شرايط رها کرده اند و در شيراز ول مي گردند . من هم ياور را تبديل به خواهر کردم و چند کلمه ي ديگر را هم تغيير دادم . آقاي رضوي سروستاني هم کله اش را به نشانه ي شگفتي تکان مي داد و زهر خندي بر صورتش نقش بسته بود . بعدا به من گفت چون ممکن است برخي از جاهاي اين سرود با آهنگ همخواني نداشته باشد بايد در زمان تمرين گروه موسيقي حضور داشته باشي و درجا آن را اصلاح کني که باز هم تن وبدنم لرزيد !
    مدتي از تمرين گروه موسيقي گذشت تا اين که آقاي رضوي گفت : مثل اين که گفته اند کر خواني دختران مسلمان مشکل شرعي دارد . يک هفته اي مي شد که ديگر از گروه دختران خبري نبود تا اين که رفتند مجوز کر خواني دختران اهل کتاب را گرفتند و آقاي نعمان ويلون نواز هم قول داد که عده اي دختر را براي اين کار بياورد و همين گونه هم شد اما بعدها فهميدم که آقاي شيعه زاده دوباره عده اي از دختران گروه اول را قاطي دختران اهل کتاب کرده بود و کسي هم بو نبرد . سه هفته اي گذشت تا اين که آقاي رضوي سروستاني گفت من بايد در يک جايي تک خواني کنم و دو بيت ديگر هم بايد به اين سرود اضافه کني تا در دستگاه دشتي بخوانم و من هم همين کار را کردم . چند روز پيش که از اين سرود در صدا و سيما رونمايي شد يادم به اين خاطره افتاد وآن را نوشتم . البته بايد اضافه کنم که اين سرود از لحاظ ادبي ارزش چنداني نداشت ولي اعتماد به نفس مرا بالا برد به طوري که ظرف اين سالها هنوز هم جسته گريخته با صدا و سيما در زمينه توليد سرود و ترانه همکاري مي کنم و بيش از چهل سرود کار شده دارم و اولين سرودي که در سطح کشور براي بسيج ساخته شد هم با شعر من در همين صدا و سيماي فارس توليد شد که زنده ياد حميد بهبود کارهايش را انجام داد . من قبل از انقلاب يک بار همراه مرحوم حميد بهبود که عضو گروه موسيقي دانش آموزي بود به اردوي رامسر رفته بودم و یکدیگر را می شناختیم . خدا رحمتش کند .

    شماره روزنامه:
    این مورد را ارزیابی کنید
    (1 رای)
    آخرین ویرایش در یکشنبه, 06 مهر 1399

    ارسال نظر

    لطفا از نوشتن با حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.
    از ارسال دیدگاه های نا مرتبط با متن خبر، تکرار نظر دیگران، توهین به سایر کاربران و ارسال متن های طولانی خودداری نمایید.
    لطفا نظرات بدون بی احترامی، افترا و توهین به مسئولان، اقلیت ها، قومیت ها و ... باشد و به طور کلی مغایرتی با اصول اخلاقی و قوانین کشور نداشته باشد.
    در غیر این صورت، «عصر مردم» مطلب مورد نظر را رد یا بنا به تشخیص خود با ممیزی منتشر خواهد کرد.