وارد حساب کاربری خود شوید

نام کاربر *
کلمه عبور *
مرا به خاطر بسپار

ایجاد یک حساب کاربری

فیلدها با ستاره (*) مشخص شده اند مورد نیاز است.
نام *
نام کاربر *
کلمه عبور *
تائید رمز عبور *
پست الکترونیک *
تأیید ایمیل *
کپچا *
Reload Captcha

    آزمودني به بهاي جان پرستاران و پزشکان

    توسط محمد عسلی/ مدیرمسئول روزنامه عصرمردم 03 دی 1399 36 0
    سرمقاله محمد عسلی 4 آذر 1399      آزمودني به بهاي جان پرستاران و پزشکان

    نگاهت کردم، نگاهي از سر نااميدي که اميدي به ماندنت نبود، آشفته حال و لرزان در تب بالا، عرق از پيشانيت سرازير بود و چشمان خسته ات طعم شوري را حسن مي کردند که از پس چندين روز به عادت، چونان زخمي چرکين روي پلک هايي که مدام خارش داشتند راه گريز نداشتند. نفست به شماره افتاده بود و ناي دم و بازدم نداشتي، زانوانت سست و قدرتي براي بلند شدن نداشتي. گويي مرگ را پاسخي مثبت مي دادي و زندگي را به فراموشي مي بردي به سختي از جاي بلندت کردم و شانه هايم را به زير سنگيني تن بي رمقت بردم تا افتان و خيزان راهي بيمارستان شوم، در ميانه راه دل آشوبت را و تمامي هر آنچه به سختي بالا مي آوردي روي گردنم احساس کردم و وقتي سردي هر آنچه از ميانه مهره هاي کمرم به پائين سرازير مي شدند را فهم کردم به ياد کودکي افتادم که در بغل مادر بارها شير خورده را بالا مي آورد و به پشت گردن نازنين مي ريخت و مادر بود که با مهرباني و قربان صدقه تو را زمين مي گذاشت تا خود را تميز کند.
    حالا آمده ام، بي جان و سخت خسته و ناتوان مقابل ميز پذيرش بيمارستاني که بيماران کرونايي را مي پذيرد. خانم منشي که هنوز چشمان خمارش حکايت از بيدارخوابي شبانه داشت گفت: چند سال دارد؟ گفتم 70، گفت سواد داري؟ گفتم بله. گفت روي اين کاغذ مشخصاتش را بنويس. دستم باز بود. اما مادر هنوز روي دوشم سنگيني مي کرد. نفسي به شماره مي رفت و دير مي آمد. احساس مي کردم جان سالم به در نمي برد.
    جنازه ها يکي پس از ديگري، لفاف پيچ و درازکش روي ريل به سمت حياط سرازير مي شدند مادر را روي يکي از چرخ ها مرده و بي جان مي ديدم هر چند هنوز گرمي تنش را روي کولم احساس مي کردم. فرياد فرو خورده و گريه زنداني بغض ورم کرده را پنهان مي کردم تا آنکه مادر راهي اتاق درمان شد.
    پرستاران خسته و کوفته از بيدارخوابي شبانه با چهره هاي پنهان زير ماسک هاي چسبيده با دست هاي پلاستيکي لباس هاي مادر را تعويض کرده و مرا از آن صحنه هاي زجرآور دور کردند. حالا بايد خودم هم تست کرونا مي دادم. هرچند نگران مادر بودم و طول درمانش که چه مي شود و چه بايد کرد؟
    صبح روز بعد گريه پزشکان و پرستاران از زير ماسک هاي ورم کرده مرا به اين حساس انداخت که حتما عزيزي از اين بخش جان به جان آفرين تسليم کرده!
    پرستار جواني را روي چرخي روان با شاخه هايي از گل سرخ مشايعت مي کردند، گويي سنگ هاي کف و ديوار هم مي گريستند. احساس کردم مادرم نمي ميرد و زنده مي ماند. من در آن لحظات سرد و خاموش بي اختيار گريه مي کردم اما به سلامتي مادرم اميدوار مي شدم وقتي چنين جهادي را در ميدان جنگ ناباورانه اي با تمام وجود حس مي کردم.
    روز بعد نيم نگاهي از پشت شيشه اتاق ICU به مادر انداختم که زير اکسيژن کم و بيش نفسي داشت و گهگاه تکاني مي خورد.
    فرشتگان جان بر کف در حال و هواي بيمارستان پر مي کشيدند و مشت هاي خود را با آن همه ظرافت و زيبايي به شاخک هاي تيز مهاجمي نامرئي مي کوبيدند که تمامي فضاي بيمارستان را پر کرده بود و من مي ديدم نفس هاي به شماره افتاده پرستاراني را که بيش و بيشتر از حد توان در تلاش بودند تا جاني را از حلقوم لشکر تاراننده کرونا درآورند.
    و پزشکاني که در آن لحظات به تشخيص و درمان دل مشغول بودند و از خانه و خانواده و مطب و درآمد و سفر و پز و افاده خبري نبود.
    من تماشاگر صحنه هايي از ميدان جنگي بودم که هر لحظه امکان انفجاري بود و تيري به قلب بيماري نشانه مي رفت.
    کسي به نداري، تحريم، فشارهاي سياسي و اقتصادي، درگيري هاي جناحي، دادگاه هاي اختلاسگران، سم پاشي هاي رسانه هاي بيگانه، عقب افتادگي حقوق و اينکه آمريکا و اروپا در چه انديشه اي اند فکر نمي کرد.
    همه به جنگي فرسايشي مي انديشيدند که راهي جز مجاهدت و ايثار براي پايان بخشي آن به نظر نمي رسيد. اميدوار اما دل نگران از بيمارستان بيرون آمدم و راهي خيابان شدم، دلم مي خواست دست بعضي افراد غيرمسئول و بي خيال از آنچه در بيمارستان مي گذرد را مي گرفتم و به زور آنها را به داخل اتاق هاي درمان مي بردم تا مشاهده کنند که بر سر پزشک و بيمار و پرستار چه مي آيد! اما اين فقط يک احساس بود. احساسي که قبل از بيماري مادر نداشتم. به خود گفتم: اي کاش مي شد همه را به اين جنگ فرا خواند. اي کاش همه بيمار مي شدند تا فهم کنند که بر سرشان و بر سر جامعه پزشکي اشان چه مي آيد. آن وقت هم قدرشناس مي شدند و هم پيشگيري را اهميت مي داديم.
    امروز روز نهم است که مادر در بيمارستان بستري است. خبر داده اند مي تواند در خانه استراحت کند. روي پاهايش ايستاده، حرف مي زند، خنده مي کند، خوشحال از ديدارمان است و راه مي رود و مي گويد پدرت کجاست؟ حالش خوب است؟ ما خوشحاليم. پرستاران هم زير ماسک خنده بر لب دارند و احساس مي کنند کمي از خستگي شان کم شده به مادر نگاه مي کنم. آزمودني را آزمودم به بهاي جان پرستاران و پزشکان.
    والسلام

    شماره روزنامه:7089
    این مورد را ارزیابی کنید
    (1 رای)
    آخرین ویرایش در چهارشنبه, 03 دی 1399

    ارسال نظر

    لطفا از نوشتن با حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.
    از ارسال دیدگاه های نا مرتبط با متن خبر، تکرار نظر دیگران، توهین به سایر کاربران و ارسال متن های طولانی خودداری نمایید.
    لطفا نظرات بدون بی احترامی، افترا و توهین به مسئولان، اقلیت ها، قومیت ها و ... باشد و به طور کلی مغایرتی با اصول اخلاقی و قوانین کشور نداشته باشد.
    در غیر این صورت، «عصر مردم» مطلب مورد نظر را رد یا بنا به تشخیص خود با ممیزی منتشر خواهد کرد.