وارد حساب کاربری خود شوید

نام کاربر *
کلمه عبور *
مرا به خاطر بسپار

ایجاد یک حساب کاربری

فیلدها با ستاره (*) مشخص شده اند مورد نیاز است.
نام *
نام کاربر *
کلمه عبور *
تائید رمز عبور *
پست الکترونیک *
تأیید ایمیل *
کپچا *
Reload Captcha

    ز بوسيدني هاي اين روزگار

    توسط محمد عسلی/ مدیر مسئول روزنامه عصرمردم 17 دی 1401 20 0
    سرمقاله "محمد عسلی" 17 دی 1401         ز بوسيدني هاي اين روزگار

    روح شوق، قصد پرواز داشت در جثه اي کوچک، چونان کبوتر سبکبالي که پر پرواز را گشوده باشد. در چشم، باغ بود و شکوفه هاي عطرآگين درختاني که شاخه هايشان سر مي سائيدند بر يکديگر، چونان که باد بهاري را سدي مي شدند براي غنچه هاي شکفته در انتظار و زنبورها که آمد و رفتشان با آن نغمه هاي جانبخش همراه با آواي بلبلان بهاري که هر غنچه شکفته اي را بوسه مي زدند به پاس عطرآميزي و سحر رنگ هاي سفيد و صورتي...

    آري باغ در باغ به چشم مي آمد و نگاهي که پيوسته دور نمي شد از ديوار فرو ريخته اي که در ميانه آن اتاقکي بود با پله هاي گلين چنانکه قدم هاي کودکانه را تحمل مي کرد و آموزگاري که از فاصله هاي دور مي آمد با دوچرخه فرسوده اي که برآمدگي لاستيک هايش حکايت وصله هايي از درون داشت و جاده سنگلاخي که به هر حرکت زانوان به سختي مي گذشت تا سرو قامت آموزگاري را تحمل کند با دست هائي که بوي صابون ياس مي داد براي شامه قوي بچه هايي که هنوز پاکي هواي روستا به چربي نيم سوز بنزين اتومبيل ها و دود برآمده از بخاري هاي نفتي نيالوده بود.

    آه چه آرزوي محالي که دوباره دستي به پهناي شاخه هاي گل نسترن باغچه محصور حياط مدرسه برسد در ميانه هجمه خارهايي که چه زود زخمي مي شدند انگشتان ظريف مشتاقي که با همه احساس، گلي را تقديم دست هاي سرمازده معلم از راه دور رسيده مي کرد و اگر نمي شد، فقط انگشتان خون آلودي بود و افسوسي که احساس مرا واپس مي داد در هنگامه عروج روح ناآرام به تلخي زمان هاي بکري که طي مي شد ديگر نه از آن ديوار فرو ريخته و نه باغچه کوچک محصور با خشت و گل اندود شده و نه آن تک درخت نسترن و نه آن معلم پر گرد و غبار از راه دور رسيده و نه آن دوچرخه اي که با همه قطعه هاي اوراق شده دوست داشتني مي نمود براي معلمي که هفته اي يک بار پاي در رکاب داشت و چشم انتظاري طولاني براي 12 نفر دانش-آموزي که اميد نداشتند در زمستان سرد و هواي بوراني روي زيبايش را ببينند.

    و او بود که مي آمد و با گچ نيم پخته به سختي روي تخته سياه رنگ و رو رفته مي نوشت: الف، ب، پ....

    چون الف بر کاغذ تا شده و چرکين دستمالي شده نقش مي بست تنها يک مداد بود که اگر گم مي شد فردا ديگر جايگزين نداشت و انگشتاني که براي تراشيدن آن شکاف انگشتان حکايت از نيش تيغي داشت به بي-خيالي شوق سرازير شده براي آموختن.

    از آنجا بود که آسمان آبي، آب چشمه سار جاري و ماهياني که در آن لول مي خوردند وقتي به دل مي نشست که با قلاب سوزن قفلي تا شده مادربزرگ توانسته باشي از پس ساعت ها صبوري در کنار جوي، چند ماهي بگيري تا ناهار آموزگاري که ماهي دوست مي داشت به چنگ آيد.

    نخستين درس آب بود و بابا که نان مي آورد با دست هاي پينه بسته، چهره سوخته و چشماني که هميشه از اشک پر بود و بي رشک عشق مي ورزيد و قناعت، گنجي پيدا و پنهان بود وقتي تمام وسائل خانه و رختخواب ها در کنجي از اتاق جا مي شد. غمي نبود. و ما نمي دانستيم سياست ميوه چه درختي است و جنگ چگونه است؟ زمستان بود و سرما و به دنبال آن بهار بود و تمنا و باغ در باغ، گل در گل و شکوفه در شکوفه که اگر باران نمي آمد نان و آبگوشت بهانه اي مي طلبيدند براي گرسنگي و روزه داري اجباري.

    آن سال هاي سخت شادمان، کودکانه از پس هم رفتند و ديگر براي ما تکرار نشدند چون جاده هاي روستاها آسفالت شده شبکه هاي برق و اتومبيل هايي که روانه شدند و آن را در حصار گرفتند. تلمبه هايي که چشمه ها را کور کردند و هوا به سموم نفس اتومبيل ها آلوده شدند و سم د.د.ت چشمه ها را از وجود ماهي ها پاک کرد و آجر و سيمان و قير مجالي براي رويش گل هاي وحشي شقايق در پشت بام ها باقي نگذاشتند و آن شد که همان کودکان دنيا نديده و طعم شيريني نچشيده را که امروز اگر آثاري از آنان باشد، دکتر، مهندس و يا معلماني هستند که توانايي و تجربه خود را به پاي بچه هاي روزگار ما ريختند تا آنان شمعي باشند و چراغي که راه مي نمايد و جاده صاف مي کند براي عبور از روي مين هايي که سدي بودند در مقابل سربازان ما تا دشمن به خيال خويش بماند که نماند و ما مانديم که معلمان روح و جان شيداي خود را در وجودمان به وديعت گذاشته بودند و ما بوديم که وارث سختي ها براي تحمل آزارها و ناکامي ها شديم.

    تا بوسه مادران بر رخسار کودکان طعم مهر را بچشاند و صداي بمب افکن ها نتواند فضاي محبت را به خشونت بزدايد.

    آه! چقدر دلم مي خواهد دستان عطرآگين مرحوم محمودي زادگان معلم اول را بارها ببوسم که اگر مي بود اين حسرت در دلم نمي ماند. زيرا چه نيک سرود دل سوخته شاعري که:

    «ز بوسيدني هاي اين روزگار

    يکي هم بود دست آموزگار...»

    شماره روزنامه:7668
    این مورد را ارزیابی کنید
    (1 رای)
    آخرین ویرایش در شنبه, 17 دی 1401

    ارسال نظر

    لطفا از نوشتن با حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.
    از ارسال دیدگاه های نا مرتبط با متن خبر، تکرار نظر دیگران، توهین به سایر کاربران و ارسال متن های طولانی خودداری نمایید.
    لطفا نظرات بدون بی احترامی، افترا و توهین به مسئولان، اقلیت ها، قومیت ها و ... باشد و به طور کلی مغایرتی با اصول اخلاقی و قوانین کشور نداشته باشد.
    در غیر این صورت، «عصر مردم» مطلب مورد نظر را رد یا بنا به تشخیص خود با ممیزی منتشر خواهد کرد.

    آرشیو روزنامه

    Ad Sidebar
    Ad Sidebar-3