ایستاده ام مقابل میز پاسخگویی، بعد از دقایقی که نزدیک به 45 دقیقه است و حالا نوبت من است تا پاسخ سئوالم را بشنوم. تلفن همراه زنگ می زند. سر درپائین، تلفن کنار گوش ده دقیقه است که صحبت ها تمام نشده. از آن طرف معلوم نیست کیست؟ اما از این طرف معلوم است که باز هم من باید در نوبت بمانم و حق اعتراض نداشته باشم. تلفن تمام می شود. به من می گوید بفرمایید. پرونده را از زیر درز شیشه مقابل هل می دهم. پرونده را باز می کند و ورق می زند. سرش را بالا می کند تا سئوالی کند که من باید جواب بدهم. همکاری از راهرو سر می رسد بین آنها زمزمه ای چند دقیقه ای شروع می شود. دوباره سر را بالا می کند و با چشمانی طلبکارانه به من نگاه می کند و سئوالش را با لحنی آرام می پرسد. چنانکه درست نمی شنوم و من تقاضا می کنم دوباره سئوال کند. ابرو درهم می کند و با صدای بلندتری می پرسد و من پاسخ می دهم!
دوباره پرونده را ورق می زند اما ناتمام. کسی دیگر از کنار من سلامی و احوالپرسی دارد و او پاسخ می دهد. مرا رها می کند و به او چاق سلامتی می کند. برای پاسخ به سئوال او سر در صفحه مانیتور کامپیوتر مقابل می کند، دقایقی می گذرد. طرف پاسخش را می گیرد و اما چانه زنی شروع می شود و من حرص می خورم که بالاخره صف چه شد؟ نوبت چه شد؟ به طرف مقابل می گویم ببخشید نوبت من هست و او با تعرض می گوید: کارت وقت زیاد می برد.
ایستاده ام مقابل میز، طرف مقابل باز هم پرونده را از اول ورق می زند. گویی بار اول است و من چشم دوخته-ام به او که باز هم تلفن همراه وی زنگ می زند. با انگشت گوش راستش را می خاراند و پیله ای سر انگشت بیرون می آورد و می مالد به شلوارش. چند نفری پشت سر من چشم به او دوخته اند تا نوبتشان شود. با هم غرولندی دارند و درگوشی اعتراضشان را با هم رد و بدل می کنند. گویی دیگ اعتراض درونشان می جوشد، اما جرأت بروز ندارند.
بعد از آنکه پرونده من روی هم قرار می گیرد می گوید حالا دیگر ربطی به من ندارد. برو پیش فلانی! و من می گویم: کاش از اول می گفتی تا این همه معطل نشوم و او می گوید: باید اول می خواندم تابدانم به من ربطی ندارد و من گفتم پیش فلان بودم او گفت به شما مراجعه کنم. زیر لب چیزی گفت که من نشنیدم. رفتم در انتظار نوبت نشستم پیش نفر بعدی و او بعد از ربع ساعت که نوبت من شد گفت: بی خود کرده. باید درست می خوانده و امضاء می کرده. لابد سرش شلوغ بوده. بگذار پیش من فردا بیا.
فردای آن روز رفتم. هنوز اقدامی نشده بود. در خود پیچیدم و از درون متلاشی شدم. گفت صبر کنید تا با او صحبت کنم. صبر کردم. صحبت کردند. و امضاء کرد. یک خان از هفت خان را رد کردم.
صبح روز بعد خان دوم و در پی آن به همین ترتیب خان سوم و چهارم طی شد. قرار است یک هفته دیگر که نفر اول از مرخصی برگردد پرونده دوباره مطالعه شود. یک هفته گذشت حالا در هفته دوم هستم.
ایستاده ام مقابل فرد دیگری که قرار است پرونده را مطالعه کند و نظر دهد. در خود نجوایی دارم و جوششی از درون سینه گداخته. چه می توانم بکنم؟ جز آنکه مثل بقیه صبر کنم و وقت بگذارم و نگاه کنم ببینم چه می شود.
هنوز کار به انجام نرسیده و من شب که می خوابم تصاویر رفت و آمدها و نشست و برخاست ها در مغزم مرور می شوند. با خود می گویم مگر قرار نبود کامپیوترها و این همه برنامه نویسی ها کار را آسان و سریع کنند؟ پس چه شده که دوباره کارها، امضاء گرفتن ها و معطل کردن ارباب رجوع بیشتر شده است؟
پاسخ نمی شنوم. قرار است فردا دوباره مقابل میزها بایستم تا چه پیش آید.
به یاد این شعر معروف می افتم که:
«گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله من
آنچه البته به جایی نرسد فریاد است»
والسلام